Tag Archives: من

خبرگزاری آريا – اي همه ي زندگي من (متن زيبا)


اي همه ي زندگي من (متن زيبا)

خبرگزاري آريا –
متن زيبا و احساسي, متن زيبا درمورد خدا
متن زيبا و احساسي
حمد و سپاس خدايي را سزاست كه تير حتمي قضايش را، هيچ سپري نمي شكند،
و لطف و محبت و هدايت اش را، هيچ مانعي باز نمي دارد، و هيچ آفريده ‌اي، به‌پاي شباهت مخلوقات او نميرسد.
الهي!
جهل و ناداني ما،و عصيان و گستاخي ما،
تو را باز نداشت از اين‌كه راهنمايي مان كني، به سوي صراط قربت‌ات، و موفق‌مان گرداني، به آنچه رضا و خشنودي توست.
پس هرگاه تو را خوانديم، پاسخ‌مان گفتي، هر چه از تو خواستيم، عنايت‌مان فرمودي.
هرگاه اطاعت‌‌ات كرديم، قدرداني و پاداش مان دادي، و هر زمان كه شكرت را به‌جا آورديم، بر نعمت‌هاي مان افزودي، و اين‌ها همه چيست،جز نعمت تمام و كمال و احسان بي‌پايان تو؟!
ما كدام يك از نعمت هاي تو را مي‌توانيم بشماريم، و يا حتي به ياد آوريم و به خاطر سپاريم؟
خدايا!
ما را در شرم حضور خويش قرار ده، آن سان كه انگار مي‌بينمت، ما را آن‌گونه حيامند كن، كه گويي حضور عزيزت را احساس مي‌كنيم
خدايا!
ما را با تقوي خود سعادتمند گردان، و با مركب نافرماني‌ات به وادي شقاوت و بدبختي مان مكشان.
در قضاي ات، خيرمان را بخواه، و قدرت بركات‌‌ات را بر ما فرو ريز.
تا آنجا كه تأخير را در تعجيل هاي تو، و تعجيل را در تأخيرهاي تو نپسنديم.
آنچه را كه پيش مي‌اندازي، دل‌مان هواي تغييرش را نكند،
و آنچه را كه باز پي مي نهي، ما را به شكوه و گلايه نكشاند،
پروردگار ما!
ما را از هول و هراس‌هاي اين دنيا، و غم و اندوه‌هاي آخرت رهايي ببخش.
و شر آنان كه در زمين ستم ميكنند، در امان بدار.
خدايا!
به كه واگذارمان مي‌كني، به سوي كه مي فرستي مان؟
به سوي آشنايان و نزديكان؟ تا از ما ببرند و روي برگردانند؟
يا به سوي غريبان و غريبگان؟ تا گره از ابرو در افكنند و ما را از پيش برانند؟
خدايا!
ما به سوي ديگران دست دراز كنيم در حالي‌كه خداي ما تويي، و تويي كارساز و زمامدار ما؟
اي توشه و توان خستگيهاي مان
اي همدم تنهايي هاي مان،
اي فريادرس غم و غصه‌هاي مان!
اي ولي نعمت‌هاي مان،
اي پشت و پناه‌مان در هجوم بي‌رحم مشكلات،
اي مونس و مأمن و ياور ما! در كنج عزلت و تنهايي و بي‌كسي!
تو پناهگاه مايي!
تو كهف مايي!
تو مأمن مايي!
وقتي كه راه‌ها و مذاهب، با همه ي فراخي شان، ما را به عجز مي‌كشانند، و زمين با همه ي وسعت‌اش بر ما تنگي مي‌كند، اگر نبود رحمت تو، بي‌ترديد هلاك مي‌شديم.
و اگر نبود محبت تو، بي‌شك سقوط و نابودي نصيب‌مان مي‌شد.
اي زنده و حاضر!
اي معناي حيات در زماني كه هيچ زنده‌اي موجود نبود،
اي آن‌كه با خوبي و احسان‌اش، ما را به خود نشان داد، و ما با بدي ها و عصيان‌مان در مقابل‌اش ظاهر شديم، اي آن‌كه در بيماري خوانديم‌اش و شفاي مان داد،
در جهل خوانديم‌‌اش و شناخت‌مان داد، در تنهايي صدايش كرديم و جمعيت‌مان بخشيد،
در غربت طلبيديم‌اش و به وطن بازمان گرداند،
در فقر خواستيم‌اش و غناي مان بخشيد،
ما آنيم كه بدي كرديم،
ما آنيم كه گناه كرديم،
ما آنيم كه به بدي همت گماشتيم،
ما آنيم كه در جهالت غوطه ور شديم،
ما آنيم كه پيمان بستيم و شكستيم،
اكنون بازگشته‌ايم،باز آمده‌‌ايم، با كوله‌باري از گناه و اقرار به گناه، پس تو در گذر اي خداي ما!
ببخش اي آن‌كه گناه بندگان به او زياني نمي رساند،
اي آن‌كه از طاعت خلايق بي نياز است، و مردمان با ياري و پشتيباني و رحمت‌‌اش به انجام كارهاي خوب توفيق مي‌يابند.
معبود ما!
اينك ما در پيش روي توئيم، و در ميان دست‌هاي توئيم،
بال گسترده و پر شكسته،
خوار و دلتنگ و حقير،
نه عذري داريم كه بياوريم،
نه تواني كه ياري بطلبيم
و نه ريسماني كه به آن بياويزيم،
و نه دليل و برهاني كه بدان متوسل شويم،
تا وقتي كه اين كوله بار زشتي و گناه با ماست، چه مي توانيم بكنيم، انكار؟
خداي ما!
خوانديم، پاسخ‌مان گفتي،
از تو خواستيم، عطاي مان كردي،
به سوي تو آمديم، آغوش رحمت‌ات را گشودي،
به تو تكيه كرديم، نجات مان دادي،
” خداوندا ” برگ در هنگام زوال مي افتد و ميوه به هنگام کمال اگر قرار بر رفتن است ميوه ام گردان و بعد ببر
” بارالها “
زمين تنگ است و آسمان دلتنگ
بر من خرده نگير اگر نالانم…
من هنوز رسم عاشقي نمي دانم
” خداوندا ”
کمکم کن پيماني را که در طوفان با تو بستم, در آرامش فراموش نکنم و در طوفان هاي زندگي با ” خدا” باشم نه ناخدا
” بارالها “
به دل نگير اگر گاهي “زبانم ” ازشکرت باز مي ايستد
تقصيري ندارد
قاصر است کم ميآورد دربرابر بزرگي ات….
لکنت مي گيرد واژه هايم در برابرت!
در دلم اما هميشه
ذکر خيرت جاريست
من براي بندگي تو هزار و يک دليل مي خواهم
ممنونم که بي چون و چرا برايم ” خدايي ” ميکني….
امکان ندارد که کسي
چراغي براي ديگران
روشن کند و خودش
در تاريکي بماند…
خدايا : پنجره اي براي تماشا و حنجره اي براي صدا زدن ندارم ،
اميدم به توست ، پس بي آنکه نامم را بپرسي و دفترهاي ديروزم را
ورق بزنى، رحمتت را بر همه دوستان و عزيزانم جاري فرما…..امين
گردآوري:بخش سرگرمي بيتوته



خبرگزاری آريا – ضرب المثل اگر تو کلاغي من بچه کلاغم


ضرب المثل اگر تو کلاغي من بچه کلاغم

خبرگزاري آريا –
 داستان ضرب المثل ها, معني ضرب المثل هاي فارسي
داستان ضرب المثل اگر تو کلاغي من بچه کلاغم
ضرب المثل اگر تو کلاغي من بچه کلاغم به افرادي مي‌گويند که فکر مي‌کنند خيلي زرنگ و باهوشند.
روزي روزگاري بر روي درختي وسط يک شهر بزرگ کلاغي زندگي مي‌کرد که تازه تخم گذاشته بود و از آنها مراقبت مي‌کرد. تا اينکه جوجه‌هايش سر از تخم درآوردند و کلاغ صاحب سه جوجه کلاغ کوچک شد. کلاغ مادر که خيلي خوشحال بود، به شدت از جوجه‌هايش مراقبت مي‌کرد. براي آنها غذا تهيه مي‌کرد و با بال‌هايش سايبان براي جوجه‌هايشان مي‌ساخت.
يک روز که کلاغ براي پيدا کردن غذا از لانه بيرون رفته بود، گربه به لانه‌ي او حمله کرد و دو تا از جوجه‌هايش را خورد. جوجه‌ي سومي که خيلي زرنگ و باهوش بود از دست گربه فرار کرد و توانست خود را در لابه لاي برگ‌هاي درختان پنهان کند و زنده بماند. هنگامي که کلاغ مادر به لانه بازگشت و جوجه‌هايش را پيدا نکرد شروع به گريه و زاري کرد که ناگهان جوجه کلاغ کوچک خودش را نشان داد و گفت: مادر من توانستم از دست گربه فرار کنم.
کلاغ مادر تا جوجه‌اش را ديد خوشحال شد و خدا را شکر گفت که حداقل يکي از جوجه‌هايش زنده مانده. بعد از اين اتفاق کلاغ مادر از جوجه‌اش دور نمي‌شد و به شدت از او مراقبت مي‌کرد.تا اينکه وقت آموختن پرواز به کلاغ شد. مادرش با حوصله و مهرباني فراوان تمام فوت و فن پرواز را به او آموخت. کم کم جوجه کلاغ مي‌توانست خود به تنهايي پرواز کند. و مادرش از اينکه جوجه کلاغ با سرعت توانسته راه و رسم پرواز را بياموزد بسيار خوشحال بود.
يک شب کلاغ مادر به جوجه‌اش گفت: تو ديگر بزرگ شده‌اي و مي‌تواني از خودت مراقبت کني. فقط خيلي مراقب آدم‌ها باش، چون بچه‌ي آدم‌ها هميشه در پي آزار و اذيت جوجه‌ها و پرنده‌ها هستند. تو بايد خيلي مواظب خودت باشي. بچه کلاغ که با دقت به حرف‌هاي مادرش گوش مي‌کرد فکر کرد و گفت: خيالت راحت مادر اگر ديدم که آدم‌ها خم شده‌اند تا از روي زمين سنگ بردارند، فرار مي‌کنم «اگر تو کلاغي من بچه‌ي کلاغم.»
منبع:irnak.com



خبرگزاری آريا – من با خدا غذا خوردم


من با خدا غذا خوردم

خبرگزاري آريا –
سرگرمي,داستانهاي جذاب داستانهاي خواندني
پسرکي بود که مي خواست خدا را ملاقات کند، او مي دانست تا رسيدن به خدا بايد راه دور و درازي بپيمايد. به همين دليل چمداني برداشت و درون آن را پر از ساندويچ و نوشابه کرد و بي آنکه به کسي چيزي بگويد، سفر را شروع کرد. چند کوچه آنطرف‏ تر به يک پارک رسيد، پيرمردي را ديد که در حال دانه دادن به پرندگان بود.
پيش او رفت و روي نيمکت نشست. پيرمرد گرسنه به نظر مي رسيد، پسرک هم احساس گرسنگي مي کرد. پس چمدانش را باز کرد و يک ساندويچ و يک نوشابه به پيرمرد تعارف کرد. پيرمرد غذا را گرفت و لبخندي به کودک زد. پسرک شاد شد و با هم شروع به خوردن کردند.
آن ها تمام بعد از ظهر را به پرندگان غذا دادند و شادي کردند، بي آنکه کلمه‏ اي با هم حرف بزنند. وقتي هوا تاريک شد، پسرک فهميد که بايد به خانه بازگردد، چند قدمي دور نشده بود که برگشت و خود را در آغوش پيرمرد انداخت، پيرمرد با محبت او را بوسيد و لبخندي به او هديه داد.
وقتي پسرک به خانه برگشت، مادرش با نگراني از او پرسيد: تا اين وقت شب کجا بودي؟ پسرک در حالي که خيلي خوشحال به نظر مي رسيد، جواب داد: پيش خدا! پيرمرد هم به خانه اش رفت. همسر پيرش با تعجب پرسيد: چرا اينقدر خوشحالي؟ پيرمرد جواب داد: امروز بهترين روز عمرم بود، من امروز در پارک با خدا غذا خوردم!
منبع: asriran.com


خبرگزاری آريا – داستان زيبا و پندآموز “من گاو هستم”


داستان زيبا و پندآموز "من گاو هستم"

خبرگزاري آريا –
داستان من گاو هستم,داستان پندآموز,داستان زيبا داستان زيبا و خواندني من گاو هستم
داستان من گاو، در يک مدرسه راهنمايي دخترانه چند سالي بود که مدير مدرسه بودم. چند دقيقه قبل از زنگ تفريح اول، مردي با ظاهري آراسته و سر و وضعي مرتب در دفتر مدرسه حاضر شدو به من گفت: «با خانم… دبير کلاس دومي‌ها کار دارم و مي‌خواهم درباره درس و انضباط فرزندم از او سؤال‌هايي بکنم.»
از او خواستم خودش را معرفي کند. گفت: «من گاو هستم! خانم دبير بنده را مي شناسند. بفرماييد گاو، ايشان متوجه مي‌شوند.»تعجب کردم و موضوع را با خانم دبير که با نواخته شدن زنگ تفريح، وارد دفتر مدرسه شده بود،در ميان گذاشتم. يکه خورد و گفت: «يعني چه گاو؟ من که چيزي نمي‌فهمم.»
از او خواستم پيش او برود و به وي گفتم: «اصلاً به نظر نمي‌رسد اختلالي در رفتار اين آقا وجود داشته باشد. حتي خيلي هم متشخص به نظر مي‌رسد.» خانم دبير با اکراه پذيرفت و نزد پدر دانش‌آموز که در گوشه‌اي از دفتر نشسته بود، رفت. مرد آراسته، با احترام به خانم دبير ما سلام داد و خودش را معرفي کرد: «من گاو هستم! شما بنده را به خوبي مي‌شناسيد، پدر گوساله؛ همان دختر سيزده ساله‌اي که شما ديروز در کلاس، او را به همين نام صدا زديد.»
دبير به لکنت افتاد و گفت: «آخه، مي‌دونيد…»مرد گفت: «بله، ممکن است واقعاً فرزندم مشکلي داشته باشد و من هم در اين مورد به شما حق مي‌دهم. ولي بهتر بود مشکل انضباطي او را با من نيز در ميان مي‌گذاشتيد. قطعاً من هم مي‌توانستم اندکي به شما کمک کنم.»
خانم دبير و پدر دانش‌آموز مدتي با هم صحبت کردند. گفت و شنود آنها طولاني، ولي توأم با صميميت و ادب بود. آن پدر، در خاتمه کارتي را به خانم دبير ما داد و با خداحافظي از همه، مدرسه را ترک کرد. وقتي او رفت، کارت را با هم خوانديم.
در کنار مشخصاتي همچون نشاني و تلفن، روي آن نوشته شده بود: «دکتر… عضو هيأت علمي دانشکده روانشناسي و علوم تربيتي دانشگاه…»
niksalehi.com