Tag Archives: ضرب

خبرگزاری آريا – داستان ضرب المثل اگر بشود ، چه شود


داستان ضرب المثل اگر بشود ، چه شود

خبرگزاري آريا –
ضرب المثل هاي فارسي, ريشه تاريخي ضرب المثل
داستان ضرب المثل اگر بشود ، چه شود
کاربرد ضرب المثل :
ضرب المثل اگر بشود، چه شود در مورد افراد خوش بيني به کار مي‌رود که گاه خودشان مي‌دانند کاري که در حال انجام آن هستند بي‌فايده است ولي باز هم بر انجام آن اصرار دارند.
داستان ضرب المثل :
روزي، ملانصرالدين به شهري ساحلي سفر کرد. ملا که تا آن موقع دريا را نديده بود، وقتي به کنار دريا رسيد خيلي تعجب کرد و از ديدن اين همه آب، که انتهايش معلوم نبود و تا چشم قادر به ديدن بود، آب بود، حيرت زده شد. ملا ساعت‌ها لب دريا نشست و به آن نگاه کرد او احساس مي‌کرد در برابر اين عظمت و بزرگي بايد کاري کند. بايد از اين همه نعمت که پيش رويش است نهايت استفاده را بکند.
بعد از چند ساعت از لب ساحل بلند شد و به شهر بازگشت. به اولين بقالي که رسيد ظرف ماستي خريد و دوباره بازگشت و آمد و در کنار ساحل نشست و شروع کرد با قاشق کم کم ماست را در آب حل کردن. مردي از آنجا مي‌گذشت، ملا را شناخت نزديک آمد سلام و عليک کرد و پرسيد: ملا چه کار مي کني؟
ملا خونسرد گفت: دارم دوغ درست مي‌کنم. مرد گفت: دوغ با ظرفي ماست به اين کوچکي که در آب دريا حل مي‌کني، داري دوغ درست مي‌کني؟ ملا همانگونه که در عوالم خودش بود گفت: فکرش را بکن من که از دارايي‌هاي روي خشکي بهره‌اي نبرده‌ام اگر شانس بياورم اين دوغ درست شود، آن وقت بتوانم آن را بفروشم چقدر ثروتمند خواهم شد. فکرش را بکن اگر بشود، چه مي‌شود.
مرد که اوضاع را اينگونه ديد با خنده گفت: ملا به فکر ما هم باش از اين همه نعمت بهره‌اي هم به ما بده. ملانصرالدين گفت: باشه، تو دعاکن اين دوغ خوبي درست شود، چند کوزه‌ام به تو خواهم داد. تا به خانه ببري و با خانواده‌ات بخوري.
منبع:irnak.com



خبرگزاری آريا – ضرب المثل يک لحظه غفلت، يک عمر پشيماني


ضرب المثل يک لحظه غفلت، يک عمر پشيماني

خبرگزاري آريا –
ضرب المثل هاي فارسي, ضرب المثل با معني
داستان ضرب المثل يک لحظه غفلت، يک عمر پشيماني
ضرب المثل يک لحظه غفلت، يک عمر پشيماني در مورد افرادي که بدون فکر و انديشه کاري انجام مي‌دهند و سپس از کرده پشيمان مي‌شوند، به کار مي‌رود.
داستان ضرب المثل يک لحظه غفلت، يک عمر پشيماني:
روزي، در شهري پادشاه مهرباني زندگي مي‌کرد که تمام مردم دوستش داشتند او مشکلات مردم را خوب گوش مي‌کرد و تا آنجا که در توانش بود در رفع مشکلات آنها تلاش مي‌کرد. اين پادشاه مهربان با زنش تنها زندگي مي‌کرد. آنها ساليان سال بود که ازدواج کرده بودند ولي بچه‌دار نمي‌شدند.
در اين سال‌هاي تنهايي پادشاه راسوي کوچکي را به قصر آورد و از آن مراقبت مي‌کرد، کم کم پادشاه راسو را تربيت کرد و همه کار به او ياد داد. هرکس راسو را مي‌ديد تعجب مي‌کرد که اين حيوان اينقدر کارهاي عجيب انجام مي‌دهد. بعد از چند سال حکيم دانايي به شهر آنها آمد. حکيم گفت: مي‌تواند دارويي به پادشاه و زنش دهد که بچه‌دار شوند. چند ماه بعد خداوند پسري به پادشاه هديه داد که نه تنها باعث خوشحالي پادشاه و همسرش بلکه باعث خوشحالي همه‌ي مردم شهر شد و مردم دوست داشتند بعد از اين پادشاه مهربان فرزند او جانشينش شود.
پادشاه زني را به عنوان دايه براي کودک انتخاب کرد تا مراقب کودک باشد. راسو مي‌دانست که اين کودک به شدت مورد توجه پادشاه و همسرش است راسو هم نسبت به کودک بي‌آزار و مهربان بود. يک روز عصر که دايه کنار کودک به خواب رفت، پنجره باز بود و ماري از پنجره وارد اتاق کودک شد، در همين حين راسو که در خانه مي‌چرخيد وارد اتاق کودک شد و ديد مار وارد گهواره‌ي کودک شد.
به سرعت روي مار پريد و با چنگالهايش مار را زخمي کرد. آنقدر مار را به اطراف کوبيد تا مار زخمي مُرد. از صداي جيغ و زدوخورد راسو و مار دايه بيدار شد و راسوي خونين را کنار گهواره‌ي کودک ديد. دايه شروع کرد به جيغ زدن و کمک خواستن. پادشاه و همسرش که صداي دايه را شنيدند با سرعت خود را به اتاق کودکشان رساندند و تا رسيدند راسو را ديدند که چنگال‌ها و دهانش خونين است.
پادشاه بسيار ترسيده بود و فکر کرد، راسو کودکش را کشته، به همين دليل سريع شمشيرش را از غلاف درآورد و با يک ضربه راسو را دو نيم کرد. و بعد با عجله به سراغ کودکش رفت وقتي پادشاه به بالاي گهواره رسيد ديد فرزندش زنده است و يک مار دو نيم شده در گهواره است. تازه فهميد که راسوي بخت برگشته چقدر تلاش کرده بوده و با مار جنگيده بوده تا توانسته بود قبل از اينکه مار آسيبي به کودک پادشاه برساند او را بکشد.
پادشاه خيلي از کار خود پشيمان شد و گفت: يک لحظه صبر کن و هزار افسوس مخور. من با عجله‌اي که کردم حيواني که تا اين حد مهربان و وفادار بود را به راحتي از بين بردم. ولي ديگر پشيماني هيچ سودي نداشت.
منبع:irnak.com



خبرگزاری آريا – ضرب المثل اگر تو کلاغي من بچه کلاغم


ضرب المثل اگر تو کلاغي من بچه کلاغم

خبرگزاري آريا –
 داستان ضرب المثل ها, معني ضرب المثل هاي فارسي
داستان ضرب المثل اگر تو کلاغي من بچه کلاغم
ضرب المثل اگر تو کلاغي من بچه کلاغم به افرادي مي‌گويند که فکر مي‌کنند خيلي زرنگ و باهوشند.
روزي روزگاري بر روي درختي وسط يک شهر بزرگ کلاغي زندگي مي‌کرد که تازه تخم گذاشته بود و از آنها مراقبت مي‌کرد. تا اينکه جوجه‌هايش سر از تخم درآوردند و کلاغ صاحب سه جوجه کلاغ کوچک شد. کلاغ مادر که خيلي خوشحال بود، به شدت از جوجه‌هايش مراقبت مي‌کرد. براي آنها غذا تهيه مي‌کرد و با بال‌هايش سايبان براي جوجه‌هايشان مي‌ساخت.
يک روز که کلاغ براي پيدا کردن غذا از لانه بيرون رفته بود، گربه به لانه‌ي او حمله کرد و دو تا از جوجه‌هايش را خورد. جوجه‌ي سومي که خيلي زرنگ و باهوش بود از دست گربه فرار کرد و توانست خود را در لابه لاي برگ‌هاي درختان پنهان کند و زنده بماند. هنگامي که کلاغ مادر به لانه بازگشت و جوجه‌هايش را پيدا نکرد شروع به گريه و زاري کرد که ناگهان جوجه کلاغ کوچک خودش را نشان داد و گفت: مادر من توانستم از دست گربه فرار کنم.
کلاغ مادر تا جوجه‌اش را ديد خوشحال شد و خدا را شکر گفت که حداقل يکي از جوجه‌هايش زنده مانده. بعد از اين اتفاق کلاغ مادر از جوجه‌اش دور نمي‌شد و به شدت از او مراقبت مي‌کرد.تا اينکه وقت آموختن پرواز به کلاغ شد. مادرش با حوصله و مهرباني فراوان تمام فوت و فن پرواز را به او آموخت. کم کم جوجه کلاغ مي‌توانست خود به تنهايي پرواز کند. و مادرش از اينکه جوجه کلاغ با سرعت توانسته راه و رسم پرواز را بياموزد بسيار خوشحال بود.
يک شب کلاغ مادر به جوجه‌اش گفت: تو ديگر بزرگ شده‌اي و مي‌تواني از خودت مراقبت کني. فقط خيلي مراقب آدم‌ها باش، چون بچه‌ي آدم‌ها هميشه در پي آزار و اذيت جوجه‌ها و پرنده‌ها هستند. تو بايد خيلي مواظب خودت باشي. بچه کلاغ که با دقت به حرف‌هاي مادرش گوش مي‌کرد فکر کرد و گفت: خيالت راحت مادر اگر ديدم که آدم‌ها خم شده‌اند تا از روي زمين سنگ بردارند، فرار مي‌کنم «اگر تو کلاغي من بچه‌ي کلاغم.»
منبع:irnak.com



خبرگزاری آريا – ضرب المثل چهار ديواري اختياري


ضرب المثل چهار ديواري اختياري

خبرگزاري آريا –
 ريشه ضرب المثل هاي ايراني, ضرب المثل هاي ايراني با معني
داستان ضرب المثل چهار ديواري اختياري
مورد استفاده:
در مواردي است كه انسان مي‌خواهد كاري را با سليقه و نظر خودش انجام دهد.
دوره‌ي پادشاهي شاه عباس صفوي، يكي از شكوفاترين دوران رشد و توسعه ايران بوده. يكي از عادت‌هاي شاه عباس اين بود كه هر چند وقت يكبار با لباس مردم عادي و بي‌سروصدا صورتش را مي‌پوشاند و بين مردم مي‌رفت و با آنها شروع به صحبت مي‌كرد تا از اوضاع زندگي و كسب و كار مردم كوچه و بازار اطلاعاتي به دست آورد.
يك شب كه شاه عباس به قصد سركشي در كوچه و پس كوچه‌هاي شهر راه مي‌رفت. از درون خانه‌اي صداي تنبك و سنتوري را شنيد كه فردي مي‌نواخت و با صداي خوش اشعاري را مي‌خواند و بلند بلند مي‌خنديد. شاه عباس كنجكاو شد تا بفهمد اين سروصداها براي چيست و خود را به پشت پنجره‌ي آن خانه رساند و به درون آن نگاه كرد. ديد پيرزني تنها است كه خيلي زيبا تنبك مي‌زند و اشعاري را مي‌خواند و مي‌خندد وقتي گوش‌هايش را تيز كرد تا بهتر صداي پيرزن را بشنود، ديد پيرزن در قالب شعر الفاظ و صفاتي زشت و نادرست را به فردي نسبت مي‌دهد. برايش جالب‌تر شد كه منتظر بماند تا بفهمد زن اين الفاظ را به چه كسي نسبت مي‌دهد؟
وقتي شعرهاي پيرزن تمام شد پيرزن خنده‌ي بلندي كرد و گفت: اين شعرها هم به سلامتي شاه عباس نامرد! شاه عباس كه اصلاً توقع شنيدن چنين حرف‌هايي را نداشت خيلي تعجب كرد. او با خود گمان مي‌كرد كه به شدت مورد احترام و علاقه‌ي مردم قرار دارد و مردم همه او را دوست دارند. آن شب شاه عباس از گشتن در شهر منصرف شد و به قصر بازگشت. فردا صبح نگهبانان قصر را فرستاد تا به در خانه‌ي پيرزن بروند و هرچه زودتر او را به حضور شاه عباس بياورند. وقتي پيرزن وارد شد و روبه روي شاه عباس قرار گرفت، با تعجب پرسيد: جناب پادشاه گناهي از من سر زده كه صبح به اين زودي سربازاني را به دنبال من فرستاده‌ايد؟
شاه عباس با نهايت غرور گفت: بله، شنيده‌ام ديشب در خانه‌ات بساط آوازخواني و دايره و تنبك زني برپا بوده. پيرزن دانست كه شاه عباس از چه خبردار شده. سرش را پايين انداخت و گفت: بله جناب حاكم. شاه عباس گفت: خوب موضوع اشعارتان چه بود؟ به چه كسي فحش و ناسزا مي‌گفتيد؟ پيرزن شرمنده‌تر شد و گفت: امر، امر شماست، هرچه دستور دهيد من قبول مي‌كنم.
شاه عباس گفت: من مي‌خواهم خودت بگويي براي كسي كه چنين حرفهاي زشتي به حاكمش نسبت مي‌دهد چه مجازاتي بهتر است در نظر بگيريم.
پيرزن كه مي‌دانست شاه عباس منتظر است چه چيزي بشنود گفت: اگر من جاي شما بودم، چنين كسي را به مرگ محكوم مي‌كردم.
شاه عباس از اين حرف پيرزن خوشش آمد و گفت: خوشمان آمد. پس پيرزن فهميده‌اي هستي؟ پيرزن گفت: امر، امر شماست. ولي اجازه مي‌خواهم قبل از اينكه مرا مجازات كنيد، به من فرصت بدهيد براي آخرين بار به خانه‌ام برگردم و كاري را انجام دهم و بعد از آن من در خدمت شما هستم تا هر بلايي خواستيد بر سر من آوريد.
شاه عباس از تقاضاي عجيب پيرزن تعجب كرد و برايش جالب شد تا بداند پيرزن چه كاري در خانه دارد و به او اجازه داد تا با دو نفر از مأمورانش به خانه‌اش برگردد. آنجا بمانند تا كار پيرزن تمام شود و باز به قصر برگردند. شاه عباس به مأموران سفارش كرد چشم از پيرزن برندارند و مواظب باشند فرار نكند.
وقتي پيرزن به همراه مأموران به خانه‌اش رسيد، از گوشه‌ي حياط بيل و كلنگ را برداشت و شروع به خراب كردن در و ديوار خانه‌اش كرد. مأموران جلوي او را گرفتند و گفتند: اين چه كاري است مي‌كني؟ چرا در و ديوار خانه‌ات را خراب مي‌كني؟
پيرزن گفت: كدام خانه؟ كجاي اين چهار ديواري مال من است؟ من حتي در اين چهارديواري خودم هم اختيار و آزادي ندارم. من در خانه‌ي خودم هم حق انجام كارهايي كه دوست دارم را ندارم. پس اين در و ديوار به چه درد مي‌خورند؟ بهتر است هرچه زودتر خراب بشود چون هيچ فرقي با كوچه و خرابه ندارند. مأموران هر طوري بود پيرزن را به قصر برگرداندند و ماجرا را براي شاه عباس تعريف كردند.
شاه عباس رو به پيرزن گفت: تو آزادي! من از اول هم قصد اذيت و آزار تو را نداشتم. از تو ممنونم، چون اين كار تو تلنگري بود به من تا مواظب رفتارم با زيردستانم باشم.
منبع:rasekhoon.net



خبرگزاری آريا – ضرب المثل خميازه خميازه آرد، حيف بر جان آن‌که مُرد


ضرب المثل خميازه خميازه آرد، حيف بر جان آن‌که مُرد

خبرگزاري آريا –
ضرب المثل فارسي, ضرب المثل ايراني با معني
داستان ضرب المثل خميازه، خميازه آرد حيف بر جان آن‌که مُرد
پيام ضرب المثل:
دوري از سوءظن و بدگماني است زيرا سوءظن موجب مي‌شود انسان از روي اشتباه به کارهاي خطرناکي دست بزند که پشيماني در آنها سودي ندارد و کاربرد آن در منع و اجتناب از سوءظن مي‌باشد.
داستان ضرب المثل:
کدخدايي با زن و خادم خود نشسته بود که زن خميازه کشيد. خادم نيز بلافاصله خميازه‌اش گرفت و او هم خميازه کرد. کدخدا بر گمان شد و فکر کرد خميازه، رمزي بين زن و خادم است. به اتاق ديگري رفت و زن خود را صدا زد و بي‌درنگ همسرش را کشت و در جايي پنهان کرد و دوباره نزد خادم خود برگشت. پس از دقايقي خادم بار دگر خميازه کشيد. کدخدا نيز در همان زمان خميازه کشيد و تازه فهميد که سرايت دهان دره طبيعي است و پشيمان از جنايت خود گفت: خميازه خميازه آرد، حيف بر جان آن‌که مُرد.
منبع:rasekhoon.net



خبرگزاری آريا – ضرب المثل حرف مرد يكي است


ضرب المثل حرف مرد يكي است

خبرگزاري آريا –
داستان ضرب المثل ها, ريشه ضرب المثل هاي ايراني
داستان ضرب المثل حرف مرد يكي است
کاربرد ضرب المثل:
اين ضرب المثل در مورد افرادي است كه با اينكه نظراتش اشتباه است باز هم با لجاجت روي حرف خود پافشاري مي‌كند.
داستان ضرب المثل:
در زمان‌هاي قديم مردم مي‌گفتند كه سن چهل سالگي، سن پختگي در رفتار و كردار و نهايت رشد عقلي، اجتماعي فرد مي‌باشد. در آن زمان چهل سالگي آنقدر اهميت داشت كه در بعضي از شهرها با اينكه جشن تولد مرسوم نبود ولي جشن تولد چهل سالگي را براي افراد جشن مي‌گرفتند.
يكي از افرادي كه خيلي دوست داشت زودتر به سن چهل سالگي برسد تا همه او را به عنوان يك آدم فهميده و خردمند به حساب آورند ملانصرالدين بود. ملا كه مي‌ديد مرداني كه در شهرش به سن چهل سالگي مي‌رسند و جشن چهل سالگي مي‌گيرند از آن روز به بعد چه ارزش و مقامي در نظر مردم پيدا مي‌كنند براي رسيدن به آن روز لحظه شماري مي‌كرد. او قصد داشت در چهل سالگي چنان جشني بگيرد كه در ذهن همه‌ي مردم شهر باقي بماند.
تا اينكه ملانصرالدين هم به سن چهل سالگي رسيد و در آن روز جشن بزرگي گرفت و همه‌ي مردم شهر را دعوت كرد. مردم كه او را مي‌شناختند و از شادي و بذله گويي او استفاده كرده بودند، همه در جشن تولد او شركت كردند و به او تبريك گفتند و هداياي بسياري برايش آوردند.
ملا كه فكر اين همه محبت و دوستي را از طرف مردم نمي‌كرد خيلي راضي و خوشحال شد و از آن روز به بعد بيشتر مورد احترام و عزت مردم بود، از طرفي ملا خيلي مي‌ترسيد كه اگر از چهل سالگي بگذرد مردم بگويند او پير شده و مثل آن موقع با او برخورد نكنند.
چندين سال اوضاع به كام ملانصرالدين گذشت. چون هم او به مردم احترام مي‌گذاشت و هم مردم با او محترمانه برخورد مي‌كردند. ملانصرالدين كه اينقدر مورد توجه همگان بود كم كم حسوداني پيدا كرد و يكي از اين افراد مردي بود كه يك سال قبل از ملانصرالدين جشن چهل سالگي گرفته بود و در مدت اين يك سال به شدت مورد توجه مردم بود و تمام مردم براي انجام كارهايشان او را طرف مشورت قرار مي‌دادند. ولي از وقتي كه ملانصرالدين به اين سن رسيده بود ديگر مردم كمترين توجهي به او نمي‌كردند و جايگاه قبلي‌اش را از دست داده بود.
ملانصرالدين مرد خوش خلق و باسواد بود كه دلسوزانه به حرف‌هاي مردم گوش مي‌كرد و تا آنجا كه مي‌توانست مشكلات آنها را برطرف مي‌كرد. در صورتي كه اين مرد در آن دوره خيلي مغرور بود و از روي غرور و تكبر با مردم صحبت مي‌كرد و اگر كار مردم احتياج به نوشتن يا خواندن داشت از آنها پول مي‌گرفت. خوب با اين اخلاق معلوم است كه مردم به سراغ ملانصرالدين مي‌رفتند.
يك شب اين مرد كه قبل از ملا جشن چهل سالگي گرفته بود، در جمع دوستانش از وضع پيش آمده شكايت كرد، و از آنها كمك خواست. دوستانش نشستند تا با هم نقشه‌اي بكشند و شايد بتوانند از محبوبيت ملانصرالدين كمتر كنند، آنها گفتند الان ملانصرالدين چهل و پنج ساله است و كم كم دارد پير مي‌شود. بايد در بين مردم برويم و اين اصل را به مردم يادآور شويم. شايد مردم كمتر به ديدن او بروند و گروهي به سراغ دوست باسواد آنها بيايند.
تا يك روز كه ملانصرالدين در مسجد نشسته بود و به درددل و گلايه‌هاي مردم گوش مي‌كرد تا ببيند چه كمكي به آنها مي‌تواند بكند گروهي از دوستان مرد باسواد وارد مسجد شدند و بالاي سر ملانصرالدين منتظر ايستادند تا حرف‌هاي ملا تمام شود و آنها حرفي را در جمع بزنند.
وقتي حرف‌هاي ملا تمام شد يكي از دوستان آن مرد سلام كرد و رو به مردم حاضر در مسجد گفت: ملانصرالدين دوست دارم همين الان بلند و به صورتي كه همه‌ي مردم بشنوند به من بگويي چند سالت است؟ ملانصرالدين سريع حدس زد كه اين سؤال به چه نيتي پرسيده شده است. لبخندي زد و گفت: معلوم است چهل سال. مرد برگشت نگاهي به ملا كرد و گفت: ملا چرا دروغ مي‌گويي؟ مگر شما چند سال پيش جشن چهل سالگي‌تان را نگرفته‌ايد و همه‌‌ي مردم شهر را دعوت نكرديد؟ ما همه آمديم شام چهل سالگي شما را خورديم. حالا چه جوري مي‌شود كه هنوز چهل ساله باشي؟
ملانصرالدين با قاطعيت نگاهي به او انداخت و گفت: بله، ده سال ديگر هم از من بپرسي مي‌گم، چهل ساله‌ام. مرد گفت: يعني چه؟ ملانصرالدين گفت: حرف مرد يكي است. همه‌ي حضار خنديدند و از اين تيزهوشي و حاضرجوابي ملانصرالدين لذت بردند.
منبع:rasekhoon.net



خبرگزاری آريا – داستان ضرب المثل آب ها از آسياب افتادن


داستان ضرب المثل آب ها از آسياب افتادن

خبرگزاري آريا –
داستان ضرب المثل ها, ريشه ضرب المثل هاي ايراني
داستان ضرب المثل آب ها از آسياب افتادن
معني ضرب المثل:
– در زماني بکار مي‌رود که غائله (چنانکه انتظار مي‌رفت) ختم شود و آرامش برقرار گردد.
– معمولاً (از قبل) انتظار ختم مسئله هست فقط دير يا زود آن مشخص نيست؛ يعني معلوم نيست که کي آبها از آسياب مي‌افتند.
– آرامشي برقرار شد- سرو صدا خاموش شد.
ريشه و مفهوم ضرب المثل آب ها از آسياب افتادن
آسياب آبي، معمولاً توربيني داشت که خارج از کارخانه نصب بود و بوسيله آب مي‌چرخيد؛ بسته به موقعيت مکاني آسياب و ميزان تسلط آب، ممکن بود آب جوي يا رود از زير توربين بگذرد، يا آنکه از بالا روي آن بريزد و آنرا بچرخش در آورد. و آن توربين توسط شافتي، چرخش را به سنگ آسياب منتقل مي‌ساخت و سنگ مي‌چرخيد.
ناگفته نماند که هر آسيابي دو سنگ داشت، يکي سنگ زيرين (که ثابت بود) و دوم سنگ زبرين که روي سنگ زيرين مي‌چرخيد و گندم را آرد مي‌کرد. بنابراين، تمامي فشارها به سنگ زيرين وارد مي‌آمد، لذا مي‌بايستي از جنسي سخت‌تر از سنگ زبرين تهيه مي‌شد، و به همين سبب گفته‌اند:
مرد بايد که در کشاکش دهر سنگ زيرين آسيا باشد
يعني مرد بايد مانند سنگ زيرين آسياب سخت باشد و بتواند در برابر فشارها، تنگناها و دشواري هاي زندگي تاب بياورد. در هرصورت تا وقتي آب در آن جوي جريان داشت، آسياب نيز برقرار بود؛ و هرگاه از چرخش باز مي‌ماند، آسيابان مي‌گفت «آب از آسياب افتاد» و اين لفظ، از تکيه کلام آسيابانان بجاي مانده است.
منبع: daneshchi.ir



خبرگزاری آريا – ضرب المثل با دم کنده رفتيم، اما شما هم ده آباد کن نيستيد


ضرب المثل با دم کنده رفتيم، اما شما هم ده آباد کن نيستيد

خبرگزاري آريا –
داستان ضرب المثل ها, ريشه ضرب المثل هاي ايراني
داستان ضرب المثل با دم کنده رفتيم اما شما هم ده آباد کن نيستيد
کاربرد ضرب المثل:
آدم حقه بازي که خودش را دوست نشان مي دهد، اما معلوم مي شود که حيله گر است و از ميان دوستانش رانده مي شود، براي آرامش دادن به خودش مي گويد: «ما با دم کنده رفتيم، اما شما هم ده آباد کن نيستيد.»
داستان ضرب المثل:
يکي بود، يکي نبود روستايي بود که ديگر کسي در آن زندگي نمي کرد.همه ي اهالي آن به روستاهاي ديگر رفته بودند.
يک روز، سگ و خروسي که با هم دوست بودند، تصميم گرفتند به روستايي که ديگر کسي در آن نبود بروند و آن ده را آباد کنند. با هم کلي حرف زدند و نقشه کشيدند. در پايان، قرار شدخروس صبح تا غروب قوقولي قوقو کند و سگ هم شب تا صبح، پارس کند. آن ها مي خواستنند با اين کارشان، اهالي قديمي روستا را متوجه محل زندگي خودشان بکنند تا يکي يکي به روستا برگردند.
روستاي متروک، جاي خوبي براي زندگي روباه شده بود. کسي نبود که مزاحمش شود با خيال راحت در آن روستاي ساکت رفت و آمد مي کرد. شب که مي شد، به روستاهاي اطراف مي رفت تا مرغي، خروسي، پرنده اي شکار کند و با خود به روستاي متروک بياورد و بخورد.
روباه از اين که تنها ساکن آن ده متروک بود، خوشحال بود. يک روز که او مثل هميشه چرت مي زد، ناگهان صداي خروسي شنيد از خواب پريد و به طرف صدا رفت. پاورچين پاورچين رفت تا خروس را ببيند. سگ خوابيده بود. روباه به خروس نزديک شد و گفت: «سلام دوست من! تو اينجا چه مي کني؟ آن هم توي اين دهي که هيچ کس در آن نيست.»
خروس گفت: «آمده ام تا اين ده را دوباره آباد کنم.»
روباه گفت: « چه فکر خوبي! من کمکت مي کنم بهتر است از بالاي ديوار بيايي پايين تا در اين باره با هم گفت وگو کنيم.»
خروس از اين که يک ياور ديگر براي آباد کردن ده پيدا کرده بود، خيلي خوشحال شد. خوشحالي او تا اندازه اي بود که اصلاً به فکرش نرسيد که روباه دشمن هميشگي اوست. وقتي خروس از روي پرچين پايين آمد، روباه امانش نداد و به او حمله کرد و خروس بيچاره را به دهان گرفت.
خروس داد و فرياد سر داد از صداي او، سگ از خواب بيدار شد و خروس و روباه را دنبال کرد سگ آن قدر دويد تا توانست خودش را به روباه برساند و با او گلاويز شود .
سگ دم روباه را گرفته بود و ول نمي کرد. روباه ناچار شد دهانش را باز کند و از خير خوردن خروس بگذرد.
خروس نجات پيدا کرد، اما سگ دم روباه را رها نکرد. روباه تکاني به خودش داد و از چنگ سگ فرار کرد. اما دم نازنينش در اين گيره دار کنده شد.
روباه با عجله رفت و گوشه اي دور از سگ ايستاد به جاي دم کنده اش نگاه کرد. سگ با صداي بلند گفت: «ما آمده ايم اين ده را آباد کنيم. اينجا جاي حيوانات خرابکار و فريبکاري مثل تو نيست. برو و ديگر پشت سرت را هم نگاه نکن.»
روباه که خيلي عصباني بود، گفت: «ما با دم کنده از اين ده رفتيم، اما شما هم ده آباد کن نيستيد.»
مصطفي رحماندوست
گردآوري:بخش سرگرمي بيتوته



خبرگزاری آريا – ضرب المثل آشي برايت بپزم که يک وجب روغن رويش باشد!


ضرب المثل آشي برايت بپزم که يک وجب روغن رويش باشد!

خبرگزاري آريا –
 ضرب المثل هاي فارسي, ضرب المثل با معني
داستان ضرب المثل آشي برايت بپزم که يک وجب روغن رويش باشد!
کاربرد ضرب المثل:
آشي برايت بپزم که يک وجب روغن رويش باشد که کنايه است از اينکه برايت نقشه شومي کشيده ام و حالت را مي گيرم.
توي کتاب «سه سال در دربار ايران» نوشته دکتر فووريه٬ پزشک مخصوص ناصرالدين شاه مطلبي نوشته شده که پاسخ اين مسئله يا اين ضرب المثل رايج بين ماست.
او نوشته :
ناصرالدين شاه سالي يکبار (آنهم روز اربعين) آش نذري ميپخت و خودش در مراسم پختن آش حضور مي يافت تا ثواب ببرد.
در حياط قصر ملوکانه اغلب رجال مملکت جمع مي شدند و براي تهيه آش شله قلمکار هريک کاري انجام مي دادند. بعضي سبزي پاک ميکردند. بعضي نخود و لوبيا خيس مي کردند. عده اي ديگهاي بزرگ را روي اجاق مي گذاشتند و خلاصه هرکس براي تملق و تقرب پيش ناصر الدين شاه مشغول کاري بود. خود اعلي حضرت هم بالاي ايوان مي نشست و قليان مي کشيد و از آن بالا نظاره گر کارها بود.
سر آشپزباشي ناصرالدين شاه مثل يک فرمانده نظامي امر و نهي مي کرد.
بدستور آشپزباشي در پايان کار به در خانه هر يک از رجال کاسه آشي فرستاده مي شد و او مي بايست کاسه آنرا از اشرفي پر کند و به دربار پس بفرستد.
کساني را که خيلي مي خواستند تحويل بگيرند روي آش آنها روغن بيشتري مي ريختند.
پرواضح است آنکه کاسه کوچکي از دربار برايش فرستاده مي شد کمتر ضرر مي کرد و آنکه مثلا يک قدح بزرگ آش (که يک وجب هم روغن رويش ريخته شده) دريافت مي کرد حسابي بدبخت ميشد.
به همين دليل در طول سال اگر آشپزباشي مثلا با يکي از اعيان و يا وزرا دعوايش مي شد٬ آشپزباشي به او مي گفت: بسيار خوب! بهت حالي ميکنم دنيا دست کيه! آشي برات بپزم که يک وجب روغن رويش باشد! …
منبع:farhangiold.um.ac.ir



خبرگزاری آريا – داستان ضرب المثل عجب کشکي سابيدم


داستان ضرب المثل عجب کشکي سابيدم

خبرگزاري آريا –
عجب کشکي سابيدم همش دوغ پتي بود, داستان ضرب المثل
داستان ضرب المثل عجب کشکي سابيدم
عجب کشکي سابيدم همش دوغ پتي بود
اين ضرب المثل را زماني به کار مي برند که چيزي خلاف انتظار شما اتفاق مي افتد و در واقع انتظار آن عمل يا حرف را نداريد.
به طور مثال پدري از فرزندش درخواست کاري را مي کند و پسر در کمال قباحت مي گويد نمي توانم.
اينجاست که پدر مي گويد: عجب کشکي سابيدم،همش دوغ پتي بود.
در رابطه با خود معناي ضرب المثل:
سابيدن کشک که خود مشخص است که کشک را با آب درون تغارچه اي مي ريزند و با حرکات چرخشي دست آن را مي سابند تا آب درون تغارچه تيره مي شود.
واژه ي پتي به معناي خالي،تهي،برهنه و لخت و … است و در هر جايي معناي مختلف خودش را که همه البته در يکسو است مي گيرد مانند واژه ي پاپتي که به کار مي بريم و معناي آن همان پابرهنه است.
حال شخصيت اول ضرب المثل کشکي را با هزار زحمت سابيده و در انتها مي بيند که تماما دوغ خالي است و هيچ گونه روغني ندارد و در واقع نشان از نامرغوبيت کشک است و اينجاست مي فهمد سرش کلاه رفته.
ضرب المثل به گونه ي ديگري هم به کار مي رود و آن صورت دوم اين است:
عجب کشکي سابيدم
همش نرمه قروته
قروت همان کشک به زبان محلي است و اينجا مراد از نرمه قروت همان تکه هاي کوچک کشک و در واقع وجود ناخالصي است.
مثل همان فرزندي که سال ها زحمتش را بکشي و در نهايت ببيني حاصل زحماتت به بيراهه کشيده شده يا به تو توجهي ندارد.
منبع:solseh.mihanblog.com



1 2