Tag Archives: داستان

خبرگزاری آريا – داستان کوتاه کشتي به گل نشسته


داستان کوتاه کشتي به گل نشسته

خبرگزاري آريا –
داستان,داستان کوتاه,داستان هاي خواندنيداستان هاي جالب و خواندني
داستان خواندني کشتي به گل نشسته
يکي از روزها ناخداي يک کشتي و سرمهندس آن در اين‌ باره بحث مي‌کردند که در کار اداره و هدايت کشتي کدام‌يک نقش مهم‌تري دارند. بحث به‌شدت بالا گرفت و ناخدا پيشنهاد کرد که يک روز جايشان را با هم عوض کنند. قرار گذاشتند که سرمهندس سکان کشتي را به‌دست گيرد و ناخدا به اتاق مهندس کشتي برود. هنوز چند ساعتي از جابه‌جايي نگذشته بود که ناخدا عرق‌ريزان با سر و وضعي کثيف و روغن‌مالي بالا آمد و گفت: «مهندس سري به موتورخانه بزن. هرقدر تلاش مي‌کنم، کشتي حرکت نمي‌کند.»
سرمهندس فرياد کشيد: «البته که حرکت نمي‌کند، کشتي به گِل نشسته است!»
منبع:
برگرفته از برگرفته از كتابماكسول، جان؛ ۱۷ اصل كار تيمي
dastan.blogtarin.com



خبرگزاری آريا – داستان عبرت آموز درباره نااميدي


داستان عبرت آموز درباره نااميدي

خبرگزاري آريا –
داستان نااميدي,داستان آهنگر نا اميد,داستان خواندني نا اميدي داستان زيبا و خواندني درباره آهنگر نااميد
نا اميدي يکي از بدترين اتفاقات در زندگي هر فردي است. وقتي انساني در اثر هر اتفاقي اميد خود را از دست بدهد گويي تمام زندگي اش را از دست داده است و انگيزه اي براي ادامه راه نخواهد داشت. در تاريخ بسيار مواردي داشتيم که شخصي با اميد و اراده توانسته از پس بيماري هاي سخت و صعب العلاج رهايي پيدا کند. داستان آهنگر فلج در همين ارتباط براي شما آورده شده است.
داستان آهنگر نااميد:
آهنگري سکته مغزي کرده بود و به واسطه آن بخش سمت راست بدنش فلج شده بود. او چون خانه نشين شده بود. دائم گريه مي کرد و هر وقت کسي احوالش را مي پرسيد بلافاصله بغضش مي ترکيد و زار زار در احوال خود مي گريست. سرانجام خانواده مرد دست به دامان شيوانا شدند و از او خواستند تا مرد آهنگر را دلداري دهد و با او صحبت کند.
شيوانا به خانه مرد رفت و کنار بسترش نشست و احوالش را پرسيد. طبق معمول مرد آهنگر شروع به گريه نمود. شيوانا بي اعتنا به گريه مرد شروع به نقل داستاني کرد. او گفت: «روزي يکي از فرماندهان شجاع ارتش امپراتور براي جنگ با دشمن به جبهه نبرد رفت و همان روز اول در اثر اصابت شمشير دست راستش را از دست داد. فرمانده امپراتور را به درمانگاه بردند و زخمش را با آتش سوزاندند تا عفونت نکند. يک ماه بعد او از بستر برخاست و دوباره به جبهه رفت. چند روز بعد در اثر اصابت تيري پاي راستش از کار افتاد. اما او تسليم نشد و سربازانش را مجبور کرد که سوار بر گاري او را به خط مقدم جنگ ببرند و در همان خط اول نبرد با بدن نيمه کاره اش کل عمليات را راهبري کرد تا ارتش را به پيروزي رساند.»
شيوانا سپس ساکت شد و دوباره رو به آهنگر کرد و به او گفت: «خوب دوباره از تو مي پرسم حالت چطور است!؟»اينبار آهنگر بدون اينکه گريه و زاري کند با لبخند سري تکان داد و گفت: «حق با شماست! من بدنم نيستم! پس خوبم!» و آنگاه به پسرش گفت که گاري را آماده کند چون مي خواهد با همان وضع نيمه فلج به مغازه آهنگري اش برود.
منبع: niksalehi.com


خبرگزاری آريا – داستان ضرب المثل آب ها از آسياب افتادن


داستان ضرب المثل آب ها از آسياب افتادن

خبرگزاري آريا –
داستان ضرب المثل ها, ريشه ضرب المثل هاي ايراني
داستان ضرب المثل آب ها از آسياب افتادن
معني ضرب المثل:
– در زماني بکار مي‌رود که غائله (چنانکه انتظار مي‌رفت) ختم شود و آرامش برقرار گردد.
– معمولاً (از قبل) انتظار ختم مسئله هست فقط دير يا زود آن مشخص نيست؛ يعني معلوم نيست که کي آبها از آسياب مي‌افتند.
– آرامشي برقرار شد- سرو صدا خاموش شد.
ريشه و مفهوم ضرب المثل آب ها از آسياب افتادن
آسياب آبي، معمولاً توربيني داشت که خارج از کارخانه نصب بود و بوسيله آب مي‌چرخيد؛ بسته به موقعيت مکاني آسياب و ميزان تسلط آب، ممکن بود آب جوي يا رود از زير توربين بگذرد، يا آنکه از بالا روي آن بريزد و آنرا بچرخش در آورد. و آن توربين توسط شافتي، چرخش را به سنگ آسياب منتقل مي‌ساخت و سنگ مي‌چرخيد.
ناگفته نماند که هر آسيابي دو سنگ داشت، يکي سنگ زيرين (که ثابت بود) و دوم سنگ زبرين که روي سنگ زيرين مي‌چرخيد و گندم را آرد مي‌کرد. بنابراين، تمامي فشارها به سنگ زيرين وارد مي‌آمد، لذا مي‌بايستي از جنسي سخت‌تر از سنگ زبرين تهيه مي‌شد، و به همين سبب گفته‌اند:
مرد بايد که در کشاکش دهر سنگ زيرين آسيا باشد
يعني مرد بايد مانند سنگ زيرين آسياب سخت باشد و بتواند در برابر فشارها، تنگناها و دشواري هاي زندگي تاب بياورد. در هرصورت تا وقتي آب در آن جوي جريان داشت، آسياب نيز برقرار بود؛ و هرگاه از چرخش باز مي‌ماند، آسيابان مي‌گفت «آب از آسياب افتاد» و اين لفظ، از تکيه کلام آسيابانان بجاي مانده است.
منبع: daneshchi.ir



خبرگزاری آريا – داستان آموزنده «قهوه زندگي»


داستان آموزنده «قهوه زندگي»

خبرگزاري آريا –
سرگرمي,سايت سرگرمي
داستان آموزنده «قهوه زندگي»
چند دوست دوران دانشجويي که پس از فارغ التحصيلي، هر يک شغل‌هاي مختلفي داشتند و در کار و زندگي خود نيز موفق بودند، پس از مدت‌ها با هم به دانشگاه سابقشان رفتند تا با استادشان ديداري تازه کنند. آن‌ها مشغول صحبت شده بودند و طبق معمول بيشتر حرف‌هايشان هم شکايت از زندگي بود! استادشان در حين صحبت آن‌ها قهوه آماده مي‌کرد؛ او قهوه جوش را روي ميز گذاشت و از دانشجو‌ها خواست که براي خود قهوه بريزند.
روي ميز ليوان‌هاي متفاوتي قرار داشت: شيشه‌اي، پلاستيکي، چيني، بلور و ليوان‌هاي ديگر. وقتي همه دانشجو‌ها قهوه‌هايشان را ريخته بودند و هريک ليواني در دست داشت، استاد مثل هميشه آرام و با مهرباني گفت:«بچه‌ها، ببينيد؛ همه شما ليوان‌هاي ظريف و زيبا را انتخاب کرديد و الان فقط ليوان‌هاي زمخت و ارزان قيمت روي ميز مانده‌اند!»
دانشجو‌ها که از حرف‌هاي استاد شگفت‌زده شده بودند، ساکت ماندند و استاد حرف‌هايش را به اين ترتيب ادامه داد:«در حقيقت چيزي که شما واقعاً مي‌خواستيد قهوه بود و نه ليوان، اما ليوان‌هاي زيبا را انتخاب کرديد و در عين حال نگاه‌تان به ليوان‌هاي ديگران هم بود؛ زندگي هم مانند قهوه است و شغل، حقوق و جايگاه اجتماعي ظرف آن است. اين ظرف‌ها زندگي را تزيين مي‌کنند، اما کيفيت آن را تغيير نخواهند داد.
البته ليوان‌هاي متفاوت در علاقه شما به نوشيدن قهوه تأثير خواهند گذاشت، اما اگر بيشتر توجه‌تان به ليوان باشد و چيز‌هاي با ارزشي مانند کيفيت قهوه را فراموش کنيد و از بوي آن لذت نبريد، معني واقعي نوشيدن قهوه را هم از دست خواهيد داد. پس از حالا به بعد تلاش کنيد نگاه‌تان را از ليوان برداريد و در حالي که چشم‌هايتان را بسته‌ايد، از نوشيدن قهوه لذت ببريد.
منبع: asriran.com


خبرگزاری آريا – داستان زيباي از مداد بياموزيم!


داستان زيباي از مداد بياموزيم!

خبرگزاري آريا –
داستان,داستان هاي خواندني,داستان مداد داستان هاي جالب وآموزنده
داستان زيباي از مداد بياموزيم
پسرک از پدر بزرگش پرسيد:
پدر بزرگ درباره چه مي نويسي؟
پدربزرگ پاسخ داد:
درباره تو پسرم، اما مهمتر از آنچه مي نويسم، مدادي است که با آن مي نويسم.
مي خواهم وقتي بزرگ شدي، تو هم مثل اين مداد بشوي !
پسرک با تعجب به مداد نگاه کرد و چيز خاصي در آن نديد :
اما اين هم مثل بقيه مداد هايي است که ديده ام !
پدر بزرگ گفت : بستگي داره چطور به آن نگاه کني، در اين مداد پنج صفت هست
که اگر به دستشان بياوري، براي تمام عمرت با دنيا به آرامش مي رسي :
صفت اول: مي تواني کارهاي بزرگ کني، اما هرگز نبايد فراموش کني که دستي وجود دارد
که هر حرکت تو را هدايت مي کند. اسم اين دست خداست، او هميشه بايد تو را در مسير اراده اش حرکت دهد.
صفت دوم: بايد گاهي از آنچه مي نويسي دست بکشي و از مداد تراش استفاده کني.
اين باعث مي شود مداد کمي رنج بکشد اما آخر کار، نوکش تيزتر مي شود ( و اثري که از خود به جا مي گذارد ظريف تر و باريک تر) پس بدان که بايد رنج هايي را تحمل کني، چرا که اين رنج باعث مي شود انسان بهتري شوي.
صفت سوم: مداد هميشه اجازه مي دهد براي پاک کردن يک اشتباه، از پاک کن استفاده کنيم.
بدان که تصحيح يک کار خطا، کار بدي نيست، در واقع براي اينکه خودت را در مسير درست نگهداري، مهم است.
صفت چهارم: چوب يا شکل خارجي مداد مهم نيست، زغالي اهميت دارد که داخل چوب است. پس هميشه مراقب باش درونت چه خبر است.
و سر انجام
پنجمين صفت مداد: هميشه اثري از خود به جا مي گذارد.
پس بدان هر کار در زندگي ات مي کني، ردي از تو به جا مي گذارد و سعي کن نسبت به هر کار مي کني، هشيار باشي و بداني چه مي کني.
منبع: farshadnikbin.blogfa.com



خبرگزاری آريا – داستان کوتاه پسر بچه درمانده


داستان کوتاه پسر بچه درمانده

خبرگزاري آريا –
داستان,داستان هاي کوتاه برتولت برشت,داستان هاي خواندنيداستان هاي کوتاه و خواندني
داستان کوتاه پسر بچه درمانده
آقاي کوينر از پسر بچه‌اي که زار زار گريه مي‌کرد علت غم و غصه‌اش را پرسيد.
پسر بچه گفت: من دو سکه براي رفتن به سينما جمع کرده بودم، اما پسرکي آمد و يکي از آن‌ها را از دست‌ام قاپيد و به پسري که دورتر ديده مي‌شد اشاره کرد.
آقاي کوينر پرسيد: مگر با داد و فرياد مردم را به کمک نخواستي؟
پسر بچه با هق‌هق شديدتري گفت: چرا.
آقاي کوينر در حالي که با مهرباني او را نوازش مي‌کرد دوباره پرسيد: کسي صدايت را نشنيد؟
پسر بچه هق هق کنان گفت: نه.
آقاي کوينر پرسيد : نمي‌تواني بلندتر فرياد بزني ؟
پسر بچه با اميدواري گفت: نه.
آن‌گاه آقاي کوينر لبخندي زد و بعد گفت: پس حالا آن يکي سکه را هم بده بياد و آخرين سکه را از دست بچه گرفت و بي‌واهمه به راهش ادامه داد.
نويسنده: برتولت برشت



خبرگزاری آريا – داستان آموزنده و کوتاه دکتر حسابي


داستان آموزنده و کوتاه دکتر حسابي

خبرگزاري آريا –
سرگرمي,سايت سرگرمي
داستانهاي آموزنده
يکي از دانشجوياني که زير نظر دکتر حسابي درس مي خواند پس از چند ترم رد شدن به دکتر حسابي گفت : شما سه ترم است که من را از اين درس رد مي کنيد ولي من که نمي خواهم موشک هوا کنم فقط مي خواهم در روستا يک معلم شوم .
دکتر حسابي پاسخ داد : شايد تو نخواهي موشک هوا کني و فقط بخواهي معلم شوي قبول ، اما تو نمي تواني به من تضمين دهي که يکي از دانش آموزان تو در روستا ، نخواهد که موشک هوا کند!!!
منبع: arga-mag.com


خبرگزاری آريا – داستان آموزنده «مداد سياه»


داستان آموزنده «مداد سياه»

خبرگزاري آريا –
داستان آموزنده مداد سياه,داستان جذاب
داستانهاي آموزنده
از دو مرد دو خاطره متفاوت از گم شدن مداد سياه‌شان در مدرسه شنيدم.
مرد اول مي‌گفت:
«چهارم ابتدايي بودم. در مدرسه مداد سياهم را گم کردم. وقتي به مادرم گفتم، سخت مرا تنبيه کرد و به من گفت که بي‌مسئوليت و بي‌حواس هستم. آن قدر تنبيه مادرم برايم سخت بود که تصميم گرفتم ديگر هيچ وقت دست خالي به خانه برنگردم و مدادهاي دوستانم را بردارم. روز بعد نقشه‌ام را عملي کردم. هر روز يکي دو مداد کش مي‌رفتم تا اينکه تا آخر سال از تمامي دوستانم مداد برداشته بودم. ابتداي کار خيلي با ترس اين کار را انجام مي‌دادم ولي کم‌کم بر ترسم غلبه کردم و از نقشه‌هاي زيادي استفاده کردم تا جايي که مدادها را از دوستانم مي‌دزديدم و به خودشان مي‌فروختم. بعد از مدتي اين کار برايم عادي شد. تصميم گرفتم کارهاي بزرگتر انجام دهم و کارم را تا کل مدرسه و دفتر مدير مدرسه گسترش دادم. خلاصه آن سال برايم تمرين عملي دزدي حرفه‌اي بود تا اينکه حالا تبديل به يک سارق حرفه‌اي شدم!»
مرد دوم مي‌گفت:
«دوم دبستان بودم. روزي از مدرسه آمدم و به ماردم گفتم مداد سياهم را گم کردم. مادرم گفت خوب چه کار کردم بدون مداد؟ گفتم از دوستم مداد گرفتم. مادرم گفت خوبه و پرسيد که دوستم از من چيزي نخواست؟ خوراکي يا چيزي؟ گفتم نه. چيزي از من نخواست. مادرم گفت پس او با اين کار سعي کرده به ديگري نيکي کند، ببين چقدر زيرک است. پس تو چرا به ديگران نيکي نکني؟ گفتم چگونه نيکي کنم؟ مادرم گفت دو مداد مي‌خريم، يکي براي خودت و ديگري براي کسي که ممکن است مدادش گم شود. آن مداد را به کسي که مدادش گم مي‌شود مي‌دهم و بعد از پايان درس پس مي‌گيرم. خيلي شادمان شدم و بعد از عملي کردن پيشنهاد مادرم، احساس رضايت خوبي داشتم آن قدر که در کيفم مدادهاي اضافي بيشتري مي‌گذاشتم تا به نفرات بيشتري کمک کنم. با اين کار، هم درسم خيلي بهتر از قبل شده بود و هم علاقه‌ام به مدرسه چند برابر شده بود. ستاره کلاس شده بودم به گونه‌اي که همه مرا صاحب مدادهاي ذخيره مي‌شناختند و هميشه از من کمک مي‌گرفتند. حالا که بزرگ شده‌ام و از نظر علمي در سطح عالي قرار گرفته‌ام و تشکيل خانواده داده‌ام، صاحب بزرگترين جمعيت خيريه شهر هستم.»
منبع:yekibood.ir



خبرگزاری آريا – داستان ضرب المثل عجب کشکي سابيدم


داستان ضرب المثل عجب کشکي سابيدم

خبرگزاري آريا –
عجب کشکي سابيدم همش دوغ پتي بود, داستان ضرب المثل
داستان ضرب المثل عجب کشکي سابيدم
عجب کشکي سابيدم همش دوغ پتي بود
اين ضرب المثل را زماني به کار مي برند که چيزي خلاف انتظار شما اتفاق مي افتد و در واقع انتظار آن عمل يا حرف را نداريد.
به طور مثال پدري از فرزندش درخواست کاري را مي کند و پسر در کمال قباحت مي گويد نمي توانم.
اينجاست که پدر مي گويد: عجب کشکي سابيدم،همش دوغ پتي بود.
در رابطه با خود معناي ضرب المثل:
سابيدن کشک که خود مشخص است که کشک را با آب درون تغارچه اي مي ريزند و با حرکات چرخشي دست آن را مي سابند تا آب درون تغارچه تيره مي شود.
واژه ي پتي به معناي خالي،تهي،برهنه و لخت و … است و در هر جايي معناي مختلف خودش را که همه البته در يکسو است مي گيرد مانند واژه ي پاپتي که به کار مي بريم و معناي آن همان پابرهنه است.
حال شخصيت اول ضرب المثل کشکي را با هزار زحمت سابيده و در انتها مي بيند که تماما دوغ خالي است و هيچ گونه روغني ندارد و در واقع نشان از نامرغوبيت کشک است و اينجاست مي فهمد سرش کلاه رفته.
ضرب المثل به گونه ي ديگري هم به کار مي رود و آن صورت دوم اين است:
عجب کشکي سابيدم
همش نرمه قروته
قروت همان کشک به زبان محلي است و اينجا مراد از نرمه قروت همان تکه هاي کوچک کشک و در واقع وجود ناخالصي است.
مثل همان فرزندي که سال ها زحمتش را بکشي و در نهايت ببيني حاصل زحماتت به بيراهه کشيده شده يا به تو توجهي ندارد.
منبع:solseh.mihanblog.com



خبرگزاری آريا – داستان ضرب المثل ﺑﺎﺑﺎﯼ ﺷﻤﺎ ﺣﻼﺝ ﮔﺮﮒ ﺷﺪﻩ


داستان ضرب المثل ﺑﺎﺑﺎﯼ ﺷﻤﺎ ﺣﻼﺝ ﮔﺮﮒ ﺷﺪﻩ

خبرگزاري آريا –
ضرب المثل فارسي, ضرب المثل با معني
ضرب المثل ﺑﺎﺑﺎﯼ ﺷﻤﺎ ﺣﻼﺝ ﮔﺮﮒ ﺷﺪﻩ
ﺣﻼﺟﯽ ﺍﺯ ﺷﻬﺮ ﺑﺮﺍﯼﮐﺎﺭﺣﻼﺟﯽ ﺑﻪﺩﻫﯽ ﻣﯽﺭﻓﺖ. ﺯﻣﯿﻦ ﺍﺯ ﺑﺮﻑ ﭘﻮﺷﯿﺪﻩ ﻭ ﻫﻮﺍ ﺑﺴﯿﺎﺭ ﺳﺮﺩ ﺑﻮﺩ . ﺍﺯ ﻗﻀﺎ ﺩﺭ ﺑﯿﻦ ﺭﺍﻩ ﺑﻪ ﮔﺮﮔﯽ ﮔﺮﺳﻨﻪ ﺑﺮﺧﻮﺭﺩ . ﮔﺮﮒ ﺍﺯ ﺳﺮﻣﺎ ﻭ ﮔﺮﺳﻨﮕﯽ، ﺣﺎﻟﺖ ﺣﻤﻠﻪ ﺑﻪ ﺧﻮﺩ ﮔﺮﻓﺖ . ﺣﻼﺝ ﺩﺭﺣﺎﻟﯽ ﮐﻪ ﻣﯽ ﺗﺮﺳﯿﺪ، ﺩﺳﺖ ﻭ ﭘﺎﯼ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﮔﻢ ﻧﮑﺮﺩ ﻭ ﺩﺭﺻﺪﺩ ﭼﺎﺭﻩ ﺑﺮﺁﻣﺪ .
ﺧﻮﺍﺳﺖ ﺑﺎ ﮐﻤﺎﻥ ﺑﻪ ﺍﻭ ﺣﻤﻠﻪ ﮐﻨﺪ . ﺩﯾﺪ ﮐﻤﺎﻥ، ﻃﺎﻗﺖ ﺣﻤﻠﻪٔ ﮔﺮﮒ ﺭﺍ ﻧﺪﺍﺭﺩ ﻭ ﻣﯽ ﺷﮑﻨﺪ . ﺑﻪ ﺳﺮﻋﺖ ﺭﻭﯼ ﺯﻣﯿﻦ ﻧﺸﺴﺖ ﻭ ﺑﺎ ﭼﮏ ﺣﻼﺟﯽ ﺑﻨﺎﯼ ﺯﺩﻥ ﺑﺮ ﺯﻩ ﮐﻤﺎﻥ ﮔﺬﺍﺷﺖ ! ﮔﺮﮒ ﺍﺯ ﺻﺪﺍﯼ ﺯﻩ ﮐﻤﺎﻥ ﺗﺮﺳﯿﺪ ﻭ ﻓﺮﺍﺭ ﮐﺮﺩ . ﺣﻼﺝ ﻫﻢ ﺑﻪ ﺳﺮﻋﺖ ﺑﻪ ﺭﺍﻩ ﺍﻓﺘﺎﺩ . ﻫﻨﻮﺯ ﺑﯿﺶ ﺍﺯ ﭼﻨﺪ ﻗﺪﻡ ﻧﺮﻓﺘﻪ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﺑﺎﺯ ﺩﯾﺪ ﮔﺮﮒ ﺑﻪ ﺳﻤﺖ ﺍﻭ ﻣﯽ ﺁﯾﺪ .
ﺣﻼﺝ ﻣﺎﻧﻨﺪ ﻗﺒﻞ، ﮐﻮﺑﯿﺪﻥ ﭼﮏ ﺑﺮ ﮐﻤﺎﻥ ﺭﺍ ﺷﺮﻭﻉ ﮐﺮﺩ ﻭ ﮔﺮﮒ ﺭﺍ ﻓﺮﺍﺭﯼ ﺩﺍﺩ ﻭ ﺑﻪ ﺭﺍﻩ ﺧﻮﺩ ﺍﺩﺍﻣﻪ ﺩﺍﺩ . ﺑﺎﺯ ﺩﯾﺪ ﮔﺮﮒ ﺩﺳﺖ ﺑﺮﺩﺍﺭ ﻧﯿﺴﺖ . ﺣﻼﺝ ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﺻﺪﺍﯼ ﺯﻩ ﺭﺍ ﺩﺭﺁﻭﺭﺩ ﺗﺎ ﺳﺮﺍﻧﺠﺎﻡ ﮔﺮﮒ ﺧﺴﺘﻪ ﺷﺪ ﻭ ﺑﻪ ﺳﺮﺍﻍ ﺷﮑﺎﺭ ﺩﯾﮕﺮﯼ ﺭﻓﺖ . ﺣﻼﺝ ﻫﻢ ﭼﻮﻥ ﺩﯾﺪ ﺷﺐ ﻧﺰﺩﯾﮏ ﺍﺳﺖ ﻭ ﻫﻮﺍ ﺳﺮﺩ ﻭ ﺑﺮﻓﯽ ﺍﺳﺖ، ﺑﻪ ﺧﺎﻧﻪٔ ﺧﻮﺩ ﺑﺎﺯﮔﺸﺖ . ﻭﻗﺘﯽ ﻫﻤﺴﺮﺵ ﭘﺮﺳﯿﺪ : ‏« ﺍﻣﺮﻭﺯ ﭼﻪ ﮐﺮﺩﯼ؟ ‏» ﮔﻔﺖ : ‏« ﺣﻼﺝ ﮔﺮﮒ ﺑﻮﺩﻡ «! ﺣﻼﺝ ﮔﺮﮒ ﺑﻮﺩﻥ، ﻣﻌﻨﯽ ﺍﻧﺠﺎﻡ ﮐﺎﺭ ﺑﺪﻭﻥ ﻣﺰﺩ ﺍﺳﺖ . ﺣﻼﺝ ﯾﻌﻨﯽ ﭘﻨﺒﻪ ﺯﻥ،ﺷﻐﻠﯽ ﮐﻪ ﺩﺭ ﻗﺪﯾﻢ ﺭﻭﺍﺝ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺍﺳﺖ.
گردآوري:بخش سرگرمي بيتوته



1 2