Tag Archives: داستان

خبرگزاری آريا – داستان کوتاه احساس شکست!


داستان کوتاه احساس شکست!

خبرگزاري آريا –
سرگرمي,سايت سرگرمي داستانهاي کوتاه آموزنده
روزي دانشمندى آزمايش جالبى انجام داد. او يك صندوقچه ساخت و با قرار دادن يک ديوار شيشه‌اى در وسط صندوقچه آن ‌را به دو بخش تقسيم ‌کرد.
در يک بخش، ماهى بزرگى قرار داد و در بخش ديگر ماهى کوچکى که غذاى مورد علاقه ماهى بزرگتر بود..
ماهى کوچک، تنها غذاى ماهى بزرگ بود و دانشمند به او غذاى ديگرى نمى‌داد.
ماهي بزرگ براى شکار ماهى کوچک، بارها و بارها به سويش حمله برد ولى هر بار با ديوار شيشۀ كه وجود داشت برخورد مى‌کرد، همان ديوار شيشه‌اى که او را از غذاى مورد علاقه‌اش جدا مى‌کرد…
پس از مدتى، ماهى بزرگ ازحمله به ماهى کوچک دست برداشت. او باور کرده بود که رفتن به آن سوى صندوقچه غير ممکن است!
در پايان، دانشمند شيشه ي وسط صندوقچه را برداشت و راه ماهي بزرگ را باز گذاشت.. ولى ديگر هيچگاه ماهى بزرگ به ماهى کوچک حمله نکرد و به آن‌سوى صندوقچه نيز نرفت !
منبع: asriran.com



خبرگزاری آريا – داستان ﺿﺮﺏﺍﻟﻤﺜﻞ گل پشت و رو ندارد


داستان ﺿﺮﺏﺍﻟﻤﺜﻞ گل پشت و رو ندارد

خبرگزاري آريا –
ضرب المثل ايراني با معني, داستان ضرب المثل ها
داستان ﺿﺮﺏﺍﻟﻤﺜﻞ گل پشت و رو ندارد
درجمع مردم يا در مکاني يکي بالاجبار پشت به يکي مي ايستديا مي نشيند ازاينکه پشت به کسي مي باشدازآن شخص عذرخواهي مي کند.
شخص هم درجواب ميگويدخواهش مي کنم عيب نداردو به کنايه ميگويد:
راحت باش،>
ﻣﯽ ﮔﻮﯾﻨﺪ ﺭﻭﺯﯼ ﺍﺳﺘﺎﺩ ﺻﺒﺎ ﻭ ﺍﺳﺘﺎﺩ ﻣﻠﮏ ﺍﻟﺸﻌﺮﺍﺀ ﻭ ﺷﻬﺮﯾﺎﺭ ﺟﻮﺍﻥ ﺩﺭ ﺧﯿﺎﺑﺎﻥ ﭘﺎﻣﻨﺎﺭ ﺩﺭ ﯾﮏ ﻣﻐﺎﺯﻩ ﻧﺸﺴﺘﻪ ﺑﻮﺩﻧﺪ ﻭ ﺁﺗﺶ ﺑﺎﺯﯼ ﺭﺍ ﺗﻤﺎﺷﺎ ﻣﯽ ﮐﺮﺩﻧﺪ . ﻧﺎﮔﻬﺎﻥ ﺩﺧﺘﺮﯼ ﺑﻠﻨﺪ ﻗﺪ ﻭ ﺑﺴﯿﺎﺭ ﺯﯾﺒﺎ ﮐﻪ ﺍﻭ ﻫﻢ ﺑﺎ ﺷﻮﺭ ﻭ ﺷﻮﻕ ﺁﺗﺶ ﺑﺎﺯﯼ ﺭﺍ ﺗﻤﺎﺷﺎ ﻣﯽ ﮐﺮﺩ…
ﻧﻈﺮ ﺷﻬﺮﯾﺎﺭ ﺭﺍ ﺟﻠﺐ ﻣﯽ ﮐﻨﺪ . ﺍﺳﻢ ﺍﯾﻦ ﺩﺧﺘﺮ ﺯﯾﺒﺎ ‏«ﺛﺮﯾﺎ ‏» ﻭ ﻓﺮﺯﻧﺪ ﯾﮏ ﺳﺮﻫﻨﮓ ﺍﺭﺗﺶ ﺑﻮﺩ ﻭﻟﯽ ﺷﻬﺮﯾﺎﺭ ﺩﺭ ﺍﺷﻌﺎﺭﺵ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺍﻭ ﺭﺍ ‏« ﭘﺮﯼ ‏» ﻧﺎﻣﯿﺪﻩ ﺍﺳﺖ . ﺍﻭ ﭼﻨﺎﻥ ﻣﺠﺬﻭﺏ ﺍﯾﻦ ﺩﺧﺘﺮ ﻣﯽ ﺷﻮﺩ ﮐﻪ ﺑﻪ ﻗﻮﻝ ﺧﻮﺩﺵ ‏« ﺭﻭﺣﻢﺑﻪ ﺩﻧﺒﺎﻝ ﺍﻭ ﺑﻪ ﭘﺮﻭﺍﺯ ﺩﺭ ﺁﻣﺪ ‏». ﺁﺷﻨﺎﯾﯽ ﺷﺎﻋﺮ ﺟﻮﺍﻥ ﺑﺎ ‏«ﭘﺮﯼ ‏» ﻣﻨﺠﺮ ﺑﻪ ﺩﯾﺪﺍﺭﻫﺎﯾﯽ ﺑﺎ ﺍﻭ ﺷﺪﻩ ﻭ ﺭﻭﺯﮔﺎﺭ ﺑﺴﯿﺎﺭ ﺧﻮﺷﯽ ﺩﺭ ﺯﻧدﮕﯽ ﺷﻬﺮﯾﺎﺭ ﺁﻏﺎﺯ ﻣﯽﺷﻮﺩ.
ﺩﺍﺳﺘﺎﻥ ﻋﺸﻖ ﻭ ﺩﻟﺒﺎﺧﺘﮕﯽ ﺁﻧﻬﺎ ﻭِﺭﺩ ﺯﺑﺎﻧﻬﺎ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ. ﻫﻤﺰﻣﺎﻥ ﺑﺎ ﺍﯾﻦ ﺍﯾﺎﻡ ﺧﻮﺵ ﺗﻮﺍﻡ ﺑﺎ ﺍﺷﺘﻬﺎﺭ ﺷﺎﻋﺮ ﺟﻮﺍﻥ ﺗﺪﺭﯾﺠﺎ ﻣﺘﻮﺟﻪ ﺑﻌﻀﯽ ﺗﻐﯿﯿﺮﺍﺕ ﺩﺭ ﺭﻓﺘﺎﺭ ﻭ ﮐﺮﺩﺍﺭ ﭘﺮﯼ ﻣﯽ ﺷﻮﺩ ﮐﻪ ﺩﺭ ﺍﻭﺍﯾﻞ ﺁﻧﺮﺍ ﺣﻤﻞ ﺑﺮ ﻧﺎﺯ ﮐﺮﺩﻥ ﻭ ﺩﻟﺒﺮﯼ ﻣﯽ ﮐﺮﺩﻩ ﺍﺳﺖ. کهﻏﺰﻝ ﺯﯾﺒﺎﯼ ‏« ﮔُﻞ ﭘُﺸﺖ ﻭ ﺭﻭ ﻧﺪﺍﺭﺩ ‏» از ﺍﺣﺴﺎﺳﺎﺕ ﺷﺎﻋﺮ ﻧﺎﺯﮐﺪل در اين دوره مي باشد.
که ﺑﺮﺍﯼ ﻣﺎ ﺑﻪ ﯾﺎﺩﮔﺎﺭ ﻣﺎﻧﺪﻩﺍﺳﺖ:
ﺑﺎﺭﻧﮓ ﻭ ﺑﻮﯾﺖ اﯼ ﮔﻞ،ﮔﻞ ﺭﻧﮓ ﻭ ﺑﻮ ﻧﺪﺍﺭﺩ
ﺑﺎ ﻟﻌﻠﺖ ﺁﺏ ﺣﯿﻮﺍﻥ ﺁﺑﯽ ﺑﻪ ﺟﻮ ﻧﺪﺍﺭﺩ
ﺍﺯﻋﺸﻖ ﻣﻦ ﺑﻪ ﻫﺮﺳﻮ،ﺩﺭ ﺷﻬﺮ ﮔﻔﺘﮕﻮﯾﯽ ﺍﺳﺖ
ﻣﻦ ﻋﺎﺷﻖ ﺗﻮ ﻫﺴﺘﻢ، ﺍﯾﻦ ﮔﻔﺘﮕﻮ ﻧﺪﺍﺭﺩ
دﺍﺭﺩ ﻣﺘﺎﻉ ﻋﻔﺖ، ﺍﺯ ﭼﺎﺭ ﺳﻮ ﺧﺮﯾﺪﺍﺭ
ﺑﺎﺯﺍﺭ ﺧﻮﺩﻓﺮﻭﺷﯽ، ﺍﯾﻦ ﭼﺎﺭ ﺳﻮ ﻧﺪﺍﺭﺩ
ﺟﺰ ﻭﺻﻒ ﭘﯿﺶ ﺭﻭﯾﺖ، ﺩﺭ ﭘﺸﺖ ﺳﺮ ﻧﮕﻮﯾﻢ
ﺭﻭ ﮐﻦ ﺑﻪ ﻫﺮ ﮐﻪ ﺧﻮﺍﻫﯽ، ﮔﻞ ﭘﺸﺖ ﻭ ﺭﻭ ﻧﺪﺍﺭﺩ
ﮔﺮ ﺁﺭﺯﻭﯼ ﻭﺻﻠﺶ، ﭘﯿﺮﻡ ﮐﻨﺪ ﻣﮑﻦ ﻋﯿﺐ
ﻋﯿﺐ ﺍﺳﺖ ﺍﺯ ﺟﻮﺍﻧﯽ، ﮐﺎﯾﻦ ﺁﺭﺯﻭ ﻧﺪﺍﺭﺩ
ﺧﻮﺭﺷﯿﺪ ﺭﻭﯼ ﻣﻦ ﭼﻮﻥ، ﺭﺧﺴﺎﺭﻩ ﺑﺮﻓﺮﻭﺯﺩ
ﺭﺥ ﺑﺮﻓﺮﻭﺧﺘﻦ ﺭﺍ، ﺧﻮﺭﺷﯿﺪ ﺭﻭ ﻧﺪﺍﺭﺩ
ﺳﻮﺯﻥ ﺯ ﺗﯿﺮ ﻣﮋﮔﺎﻥ ﻭﺯ ﺗﺎﺭ ﺯﻟﻒ ﻧﺦ ﮐﻦ
ﻫﺮ ﭼﻨﺪ ﺭﺧﻨﻪ ﯼ ﺩﻝ، ﺗﺎﺏ ﺭﻓﻮ ﻧﺪﺍﺭﺩ
ﺍﻭ ﺻﺒﺮ ﺧﻮﺍﻫﺪ ﺍﺯ ﻣﻦ، ﺑﺨﺘﯽ ﮐﻪ ﻣﻦ ﻧﺪﺍﺭﻡ
ﻣﻦ ﻭﺻﻞ ﺧﻮﺍﻫﻢ ﺍﺯ ﻭﯼ، ﻗﺼﺪﯼ ﮐﻪ ﺍﻭ ﻧﺪﺍﺭﺩ
ﺑﺎ ‏«ﺷﻬﺮﯾﺎﺭ ‏» ﺑﯽ ﺩﻝ، ﺳﺎﻗﯽ ﺑﻪ ﺳﺮﮔﺮﺍﻧﯽ ﺍﺳﺖ
ﭼﺸﻤﺶ ﻣﮕﺮ ﺣﺮﯾﻔﺎﻥ، ﻣﯽ ﺩﺭ ﺳﺒﻮ ﻧﺪﺍﺭﺩ
گردآوري:بخش سرگرمي بيتوته



خبرگزاری آريا – داستان مسير سخت پولدار شدن


داستان مسير سخت پولدار شدن

خبرگزاري آريا –
داستان,داستان کوتاه,داستان کوتاه و خواندنيداستان هاي جالب و خواندني
داستان کوتاه آموزنده مسير سخت پولدار شدن
مرد ميلياردر قبل از سخنرانيش خطاب به حضار گفت:
از ميون شما خانوم ها و آقايون، کسي هست که دوست داشته باشه جاي من باشه، يه آدم پولدار و موفق؟ همه دست بلند کردند! مرد ميلياردر لبخندي زد و حرفاشو شروع کرد: با سه تا از رفيق هاي دوره تحصيل، يه شرکت پشتيباني راه انداختيم و افتاديم توي کار. اما هنوز يه سال نشده، طعم ورشکستگي پنجاه ميليوني رو چشيديم! رفيق اولم از تيم جدا شد و رفت دنبال درسش! ولي من با اون دو تا رفيق، به راهم ادامه دادم. اينبار يه ايده رو به مرحله توليد رسونديم، اما بازار تقاضا جواب نداد و ورشکست شديم! اين دفعه دويست ميليون! رفيق دوم هم از ما جدا شد و رفت پي کارش!
من موندم و رفيق سوم. بعد از مدتي با همين رفيق سوم، شرکت جديد حمل و نقل راه انداختيم، اما چيزي نگذشت که شکست خورديم. اين بار حجم ضررهاي ما به نيم ميليارد رسيد! رفيق سوم مستاصل شد و رفت پي شغل کارمنديش! توي اين گيرودار، با همسرم تجارت جديدي رو راه انداختيم و کارمون تا صادرات کالا هم رشد کرد. اوضاع خوب بود و ما به سوددهي رسيديم اما يهو توي يه تصادف لعنتي، همسرمو از دست دادم! همه چي بهم ريخت و تعادل ماليمو از دست دادم! شرکت افتاد توي چاله ورشکستگي با دو ميليارد بدهي! شکست پشت شکست!
مدتي بعد پسر کوچيکم بخاطر تومور مغزي فوت کرد. چند سال بعد، ازدواج دوم داشتم که به طلاق فوري منجر شد! بالاخره در مرز پنجاه و هفت سالگي، با پسر بزرگم شرکت جديدي زديم با محصول جديد. اولش تقاضا خوب بود اما با واردات بي رويه نمونه جنس ما، محصولمون افت فروش پيدا کرد و باز ورشکست شديم. هفت سال حبس رو بخاطر درگيري با طلبکارهاي دولتي و خصوصي گذروندم! و اموالمون همش مصادره شد! شکست ها باهام بودند و منم هنوز بودم!
به محض رهايي از حبس، باز کار جديدي رو استارت زديم و اين بار موفق شديم. شرکتمون افتاد توي درآمد و وضعمون خوب شد. من به سرعت و با يه رشد عالي، از چاله بدهي ها دراومدم. الان شرکت من ده شرکت وابسته داره و شده يه هلدينگ بزرگ، اونم با ده هزار پرسنل.
مرد ميلياردر بعد از رسيدن به اين قسمت از حرف هاش، از حضار پرسيد: همونطور که شنيديد، من براي رسيدن به اين مرحله از زندگي، تاوان دادم. عذاب کشيدم. آيا کسي حاضر هست بازم مسير منو طي کنه؟
هيچ کس دستشو بلند نکرد! مرد ميلياردر خنده بلندي کرد و سپس با گفتن يه جمله از پشت تريبون اومد پائين: خيلي هاتون دوست داريد الان جاي من باشيد اما حاضر به طي کردن مسير سختي نيستيد که من طي کردم نيستيد.
منبع: mstory.mihanblog.com



خبرگزاری آريا – داستان بسيار آموزنده “چرخه زندگي”


داستان بسيار آموزنده "چرخه زندگي"

خبرگزاري آريا –
داستان آموزنده,داستان احترام به والدين,داستان آموزنده احترام به پدر و مادر داستان آموزنده و زيباي نيکي به والدين
پيرمردي ضعيف و رنجور تصميم گرفت با پسر و عروس و نوه ي چهارساله اش زندگي کند.دستان پيرمرد ميلرزيد،چشمانش تار شده بودو گام هايش مردد و لرزان بود.
اعضاي خانواده هر شب براي خوردن شام دور هم جمع ميشدند،اما دستان لرزان پدربزرگ و ضعف چشمانش خوردن غذا را تقريبا برايش مشکل مي ساخت. نخود فرنگي ها از توي قاشقش قل مي خوردند و روي زمين مي ريختند، يا وقتي ليوان را مي گرفت غالبا شير از داخل آن به روي روميزي مي ريخت.پسر و عروسش از آن همه ريخت و پاش کلافه شدند.
پسر گفت: بايد فکري براي پدربزرگ کرد.به قدر کافي ريختن شير و غذا خوردن پر سر و صدا و ريختن غذا بر روي زمين را تحمل کرده ام.‌ پس زن و شوهر براي پيرمرد، در گوشه اي از اتاق ميز کوچکي قرار دادند.در آنجا پيرمرد به تنهايي غذايش را ميخورد،در حالي که ساير اعضاي خانواده سر ميز از غذايشان لذت ميبردند و از آنجا که پيرمرد يکي دو ظرف راشکسته بود حالا در کاسه اي چوبي به او غذا ميدادند.
گهگاه آنها چشمشان به پيرمرد مي افتاد و آن وقت متوجه مي شدند هم چنان که در تنهايي غذايش را مي خورد چشمانش پر از اشک است.اما تنها چيزي که اين پسر و عروس به زبان مي آوردند تذکرهاي تند و گزنده اي بود که موقع افتادن چنگال يا ريختن غذا به او ميدادند.
اما کودک چهارساله اشان در سکوت شاهد تمام آن رفتارها بود.يک شب قبل از شام مرد جوان پسرش را سرگرم بازي با تکه هاي چوبي ديد که روي زمين ريخته بود.با مهرباني از او پرسيد: پسرم ، داري چي ميسازي ؟‌ پسرک هم با ملايمت جواب داد: يک کاسه چوبي کوچک ، تا وقتي بزرگ شدم با اون به تو و مامان غذا بدهم . وبعد لبخندي زد و به کارش ادامه داد.
اين سخن کودک آن چنان پدر و مادرش را تکان داد که زبانشان بند آمد و سپس اشک از چشمانشان جاري شد. آن شب مرد جوان دست پدر را گرفت و با مهرباني او را به سمت ميز شام برد.
قدرت درک کودکان فوق العاده است. چشمان آنها پيوسته در حال مشاهده ، گوشهايشان در حال شنيدن. ذهنشان در حال پردازش پيام هاي دريافت شده است.اگر ببينند که ما صبورانه فضاي شادي را براي خانواده تدارک ميبينيم، اين نگرش را الگوي زندگي شان قرار مي دهند.


خبرگزاری آريا – داستان ضرب المثل اگر بشود ، چه شود


داستان ضرب المثل اگر بشود ، چه شود

خبرگزاري آريا –
ضرب المثل هاي فارسي, ريشه تاريخي ضرب المثل
داستان ضرب المثل اگر بشود ، چه شود
کاربرد ضرب المثل :
ضرب المثل اگر بشود، چه شود در مورد افراد خوش بيني به کار مي‌رود که گاه خودشان مي‌دانند کاري که در حال انجام آن هستند بي‌فايده است ولي باز هم بر انجام آن اصرار دارند.
داستان ضرب المثل :
روزي، ملانصرالدين به شهري ساحلي سفر کرد. ملا که تا آن موقع دريا را نديده بود، وقتي به کنار دريا رسيد خيلي تعجب کرد و از ديدن اين همه آب، که انتهايش معلوم نبود و تا چشم قادر به ديدن بود، آب بود، حيرت زده شد. ملا ساعت‌ها لب دريا نشست و به آن نگاه کرد او احساس مي‌کرد در برابر اين عظمت و بزرگي بايد کاري کند. بايد از اين همه نعمت که پيش رويش است نهايت استفاده را بکند.
بعد از چند ساعت از لب ساحل بلند شد و به شهر بازگشت. به اولين بقالي که رسيد ظرف ماستي خريد و دوباره بازگشت و آمد و در کنار ساحل نشست و شروع کرد با قاشق کم کم ماست را در آب حل کردن. مردي از آنجا مي‌گذشت، ملا را شناخت نزديک آمد سلام و عليک کرد و پرسيد: ملا چه کار مي کني؟
ملا خونسرد گفت: دارم دوغ درست مي‌کنم. مرد گفت: دوغ با ظرفي ماست به اين کوچکي که در آب دريا حل مي‌کني، داري دوغ درست مي‌کني؟ ملا همانگونه که در عوالم خودش بود گفت: فکرش را بکن من که از دارايي‌هاي روي خشکي بهره‌اي نبرده‌ام اگر شانس بياورم اين دوغ درست شود، آن وقت بتوانم آن را بفروشم چقدر ثروتمند خواهم شد. فکرش را بکن اگر بشود، چه مي‌شود.
مرد که اوضاع را اينگونه ديد با خنده گفت: ملا به فکر ما هم باش از اين همه نعمت بهره‌اي هم به ما بده. ملانصرالدين گفت: باشه، تو دعاکن اين دوغ خوبي درست شود، چند کوزه‌ام به تو خواهم داد. تا به خانه ببري و با خانواده‌ات بخوري.
منبع:irnak.com



خبرگزاری آريا – داستان کوتاه افسانه‌اي کوچک


داستان کوتاه افسانه‌اي کوچک

خبرگزاري آريا –
داستان کوتاه,داستان افسانه‌اي کوچک,داستان هاي فرانتس کافکاداستان هاي کوتاه و خواندني
افسانه‌اي کوچک
موش گفت: “دريغا که جهان هر روز کوچک‌تر مي‌گردد! در آغاز به قدري بزرگ بود که مي‌ترسيدم، هي مي‌دويدم و مي‌دويدم، و خوشحال بودم که سرانجام در دور دست ديوا‌رهايي در راست و چپ مي‌ديدم، اما اين ديوارهاي دراز چنان زود تنگ شده است که من ديگر در آخرين اتاق هستم، و آن‌گاه در گوشه تله‌اي هست که من بايد تويش بيفتم.”
گربه گقت: “فقط بايد مسيرت را تغيير دهي” و آن را بلعيد.
منبع:
نويسنده: فرانتس کافکا
dastan.blogtarin.com


خبرگزاری آريا – داستان جالب حکيم دانا و دختر لجباز


داستان جالب حکيم دانا و دختر لجباز

خبرگزاري آريا –
,سرگرمي,سايت سرگرمي داستان جالب
داستاني امروز ماجراي دختري است که از ناحيه لگن آسيب مي بيند ولي اجازه نمي دهد کسي به او دست بزند تا درمانش کند تا اينکه حکيمي دانا راه درمان اين دختر را پيدا ميکند. داستان حکيم دانا را در ادامه بخوانيد.
در زمان هاي قديم يک دختر از روي اسب مي‌افتد و استخوان لگنش از جايش در مي‌رود. پدر دختر هر حکيمي را به نزد دخترش مي‌برد، دختر اجازه نمي‌دهد کسي دست به او بزند. هر چه به دختر مي‌گويند حکيم ها بخاطر شغل و طبابتي که مي‌کنند محرم بيمارانشان هستند، اما دختر زير بار نمي رود و نمي‌گذارد کسي دست به لگنش بزند. به ناچار دختر هر روز ضعيف تر و ناتوان‌تر مي‌شود تا اينکه يک حکيم باهوش و حاذق مي‌گويد: «به يک شرط من حاضرم بدون دست زدن به لگن دخترتان او را مداوا کنم.» پدر دختر با خوشحالي زياد قبول مي‌کند و به حکيم مي‌گويد: «شرط شما چيست؟»
حکيم مي‌گويد: «براي اين کار من احتياج به يک گاو چاق و فربه دارم. شرط من اين هست که بعد از جا انداختن لگن دخترت، گاو متعلق به خودم شود؟» پدر دختر با جان و دل قبول مي‌کند و با کمک دوستان و آشنايانش چاقترين گاو آن منطقه را به قيمت گراني مي‌خرد و گاو را به خانه حکيم مي‌برد. حکيم به پدر دختر مي‌گويد: «دو روز ديگر دخترتان را براي مداوا به خانه ام بياوريد.»
پدر دختر با خوشحالي براي رسيدن به روز موعود دقيقه شماري مي‌کند. از آنطرف حکيم به شاگردانش دستور مي‌دهد که تا دو روز هيچ آب و علفي را به گاو ندهند. شاگردان همه تعجب مي‌کنند و مي‌گويند گاو به اين چاقي ظرف دو روز از تشنگي و گرسنگي خواهد مرد. حکيم تاکيد مي‌کند نبايد حتي يک قطره آب به گاو داده شود.
دو روز مي‌گذرد گاو از شدت تشنگي و گرسنگي بسيار لاغر و نحيف مي‌شود. خلاصه پدر دختر با تخت روان دخترش را به نزد حکيم مي‌آورد. حکيم به پدر دختر دستور مي‌دهد دخترش را بر روي گاو سوار کند. همه متعجب مي‌شوند، چاره اي نمي‌بينند بايد حرف حکيم را اطاعت کنند. بنابراين دختر را بر روي گاو سوار مي‌کنند. حکيم سپس دستور مي‌دهد که پاهاي دختر را از زير شکم گاو با طناب به هم گره بزنند؟ همه دستورات مو به مو اجرا مي‌شود، حال حکيم به شاگردانش دستور مي‌دهد براي گاو کاه و علف بياورند.
گاو با حرص و ولع شروع مي‌کند به خوردن علف ها، لحظه به لحظه شکم گاو بزرگ و بزرگ تر مي‌شود، حکيم به شاگردانش دستور مي‌دهد که براي گاو آب بياورند؟ شاگردان براي گاو آب مي‌ريزند، گاو هر لحظه متورم و متورم مي‌شود و پاهاي دختر هر لحطه تنگ و کشيده تر مي‌شود دختر از درد جيغ مي‌کشد. حکيم کمي نمک به آب اضاف مي‌کند گاو با عطش بسيار آب مي‌نوشد. حالا شکم گاو به حالت اول برگشته که ناگهان صداي ترق جا افتادن باسن دختر شنيده مي‌شود.
جمعيت فرياد شادي سر مي‌دهند. دختر از درد غش مي‌کند و بيهوش مي‌شود. حکيم دستور مي‌دهد پاهاي دختر را باز کنند و او را بر روي تخت بخوابانند. يک هفته بعد دختر خانم مثل روز اول سوار بر اسب به تاخت مشغول اسب سواري مي‌شود و گاو بزرگ متعلق به حکيم مي‌شود. آن حکيم ابوعلي سينا بوده است.
منبع: asimmehr.ir



خبرگزاری آريا – داستان کوتاه کشتي به گل نشسته


داستان کوتاه کشتي به گل نشسته

خبرگزاري آريا –
داستان,داستان کوتاه,داستان هاي خواندنيداستان هاي جالب و خواندني
داستان خواندني کشتي به گل نشسته
يکي از روزها ناخداي يک کشتي و سرمهندس آن در اين‌ باره بحث مي‌کردند که در کار اداره و هدايت کشتي کدام‌يک نقش مهم‌تري دارند. بحث به‌شدت بالا گرفت و ناخدا پيشنهاد کرد که يک روز جايشان را با هم عوض کنند. قرار گذاشتند که سرمهندس سکان کشتي را به‌دست گيرد و ناخدا به اتاق مهندس کشتي برود. هنوز چند ساعتي از جابه‌جايي نگذشته بود که ناخدا عرق‌ريزان با سر و وضعي کثيف و روغن‌مالي بالا آمد و گفت: «مهندس سري به موتورخانه بزن. هرقدر تلاش مي‌کنم، کشتي حرکت نمي‌کند.»
سرمهندس فرياد کشيد: «البته که حرکت نمي‌کند، کشتي به گِل نشسته است!»
منبع:
برگرفته از برگرفته از كتابماكسول، جان؛ ۱۷ اصل كار تيمي
dastan.blogtarin.com



خبرگزاری آريا – داستان عبرت آموز درباره نااميدي


داستان عبرت آموز درباره نااميدي

خبرگزاري آريا –
داستان نااميدي,داستان آهنگر نا اميد,داستان خواندني نا اميدي داستان زيبا و خواندني درباره آهنگر نااميد
نا اميدي يکي از بدترين اتفاقات در زندگي هر فردي است. وقتي انساني در اثر هر اتفاقي اميد خود را از دست بدهد گويي تمام زندگي اش را از دست داده است و انگيزه اي براي ادامه راه نخواهد داشت. در تاريخ بسيار مواردي داشتيم که شخصي با اميد و اراده توانسته از پس بيماري هاي سخت و صعب العلاج رهايي پيدا کند. داستان آهنگر فلج در همين ارتباط براي شما آورده شده است.
داستان آهنگر نااميد:
آهنگري سکته مغزي کرده بود و به واسطه آن بخش سمت راست بدنش فلج شده بود. او چون خانه نشين شده بود. دائم گريه مي کرد و هر وقت کسي احوالش را مي پرسيد بلافاصله بغضش مي ترکيد و زار زار در احوال خود مي گريست. سرانجام خانواده مرد دست به دامان شيوانا شدند و از او خواستند تا مرد آهنگر را دلداري دهد و با او صحبت کند.
شيوانا به خانه مرد رفت و کنار بسترش نشست و احوالش را پرسيد. طبق معمول مرد آهنگر شروع به گريه نمود. شيوانا بي اعتنا به گريه مرد شروع به نقل داستاني کرد. او گفت: «روزي يکي از فرماندهان شجاع ارتش امپراتور براي جنگ با دشمن به جبهه نبرد رفت و همان روز اول در اثر اصابت شمشير دست راستش را از دست داد. فرمانده امپراتور را به درمانگاه بردند و زخمش را با آتش سوزاندند تا عفونت نکند. يک ماه بعد او از بستر برخاست و دوباره به جبهه رفت. چند روز بعد در اثر اصابت تيري پاي راستش از کار افتاد. اما او تسليم نشد و سربازانش را مجبور کرد که سوار بر گاري او را به خط مقدم جنگ ببرند و در همان خط اول نبرد با بدن نيمه کاره اش کل عمليات را راهبري کرد تا ارتش را به پيروزي رساند.»
شيوانا سپس ساکت شد و دوباره رو به آهنگر کرد و به او گفت: «خوب دوباره از تو مي پرسم حالت چطور است!؟»اينبار آهنگر بدون اينکه گريه و زاري کند با لبخند سري تکان داد و گفت: «حق با شماست! من بدنم نيستم! پس خوبم!» و آنگاه به پسرش گفت که گاري را آماده کند چون مي خواهد با همان وضع نيمه فلج به مغازه آهنگري اش برود.
منبع: niksalehi.com


خبرگزاری آريا – داستان ضرب المثل آب ها از آسياب افتادن


داستان ضرب المثل آب ها از آسياب افتادن

خبرگزاري آريا –
داستان ضرب المثل ها, ريشه ضرب المثل هاي ايراني
داستان ضرب المثل آب ها از آسياب افتادن
معني ضرب المثل:
– در زماني بکار مي‌رود که غائله (چنانکه انتظار مي‌رفت) ختم شود و آرامش برقرار گردد.
– معمولاً (از قبل) انتظار ختم مسئله هست فقط دير يا زود آن مشخص نيست؛ يعني معلوم نيست که کي آبها از آسياب مي‌افتند.
– آرامشي برقرار شد- سرو صدا خاموش شد.
ريشه و مفهوم ضرب المثل آب ها از آسياب افتادن
آسياب آبي، معمولاً توربيني داشت که خارج از کارخانه نصب بود و بوسيله آب مي‌چرخيد؛ بسته به موقعيت مکاني آسياب و ميزان تسلط آب، ممکن بود آب جوي يا رود از زير توربين بگذرد، يا آنکه از بالا روي آن بريزد و آنرا بچرخش در آورد. و آن توربين توسط شافتي، چرخش را به سنگ آسياب منتقل مي‌ساخت و سنگ مي‌چرخيد.
ناگفته نماند که هر آسيابي دو سنگ داشت، يکي سنگ زيرين (که ثابت بود) و دوم سنگ زبرين که روي سنگ زيرين مي‌چرخيد و گندم را آرد مي‌کرد. بنابراين، تمامي فشارها به سنگ زيرين وارد مي‌آمد، لذا مي‌بايستي از جنسي سخت‌تر از سنگ زبرين تهيه مي‌شد، و به همين سبب گفته‌اند:
مرد بايد که در کشاکش دهر سنگ زيرين آسيا باشد
يعني مرد بايد مانند سنگ زيرين آسياب سخت باشد و بتواند در برابر فشارها، تنگناها و دشواري هاي زندگي تاب بياورد. در هرصورت تا وقتي آب در آن جوي جريان داشت، آسياب نيز برقرار بود؛ و هرگاه از چرخش باز مي‌ماند، آسيابان مي‌گفت «آب از آسياب افتاد» و اين لفظ، از تکيه کلام آسيابانان بجاي مانده است.
منبع: daneshchi.ir



1 2 3