Tag Archives: بيار

خبرگزاری آريا – ضرب المثل خودش را بيار ولي اسمش را نيار


ضرب المثل خودش را بيار ولي اسمش را نيار

خبرگزاري آريا –
ضرب المثل فارسي, ضرب المثل هاي انگليسي
داستان ضرب المثل خودش را بيار ولي اسمش را نيار
در روزگاران گذشته ، تاجر ثروتمندي به قصد سفر کوتاهي خانه و کاشانه‌ي خود را ترک کرد. غذا و مايحتاج مختصري برداشت و سوار بر اسبش به صحرا رفت. مرد فکر مي‌کرد مسافت شهرش تا شهري که قصد سفر به آن را دارد کوتاه است چون ديده بود مردم معمولاً دو روزه مي‌روند و برمي‌گردند. او با خود مي‌گفت: صبح زود مي‌روم تا ظهر مي‌رسم کارم را انجام مي‌دهم، شب را در کاروانسرايي استراحت مي‌کنم و فردا صبح دوباره به شهرم بازمي گردم.
بازرگان ابتداي مسير را خوب رفت ولي هرچه به ظهر نزديک‌تر مي‌شد، هوا گرم‌تر مي‌شد. حوالي ظهر مرد تاجر به دوراهي رسيد. کلافه شده بود به اشتباه به راهي که او را به وسط صحرا مي‌کشاند رفت. مرد ديد هرچه مي‌رود به جايي نمي‌رسد فقط صحرا بود. کم کم هوا تاريک مي‌شد که چند مرد صحرانشين را ديد. اميدي تازه گرفت که شايد آنها بتوانند کمکش کنند و يا بتواند شب را در کنار آنها بماند و فردا به فکر راه چاره‌اي باشد.
به سرعت خود را به آنها رساند. سلام کرد و گفت: من تاجر سرشناس و پولداري در شهر فلان هستم ولي امشب راه را گم کرده‌ام. من مي‌خواهم که شما امشب به من غذا و جاي خواب بدهيد.
مردان صحرانشين که در چادر خود در حال غذا خوردن بودند به رسم مردم صحرانشين که به مردم در راه مانده کمک مي‌کنند و فارغ از اينکه او کيست و چه شغلي دارد او را در غذاي خود سهيم کردند، بعد هم نمدي به او دادند، و گفتند برو و آن گوشه‌ي چادر بخواب. مرد که اصلاً توقع چنين رفتاري را نداشت و مي‌خواست به واسطه‌ي موقعيت شغلي‌اش بهترين غذا و بهترين جاي چادر بخوابد خيلي ناراحت شد و قبول نکرد که نمد را به دور خود بپيچد و بخوابد، مردان صحرانشين که خيلي خسته بودند، نمد را به دو خود پيچيدند و خوابيدند.
ساعتي از شب که رفت، سرماي شب‌هاي صحرا بر او غلبه کرد و رفت نمد را به دور خود پيچيد تا بخوابد، کمي خوابيد ولي پس از مدتي دوباره از شدت سرما و لرز بيدار شد، هرچه نگاه کرد چيزي براي گرم کردن خود پيدا نکرد. شروع کرد به داد و بيداد که اين چه رسم مهمان نوازي است، شما بايد آتشي روشن کنيد تا من گرم شوم. يکي از مردها با حالت خواب آلود گفت: زير چادر نمي‌شود آتش روشن کنيم. چادر سريع آتش مي‌گيرد و مي‌سوزد مرد تاجر گفت: پس من چه کار کنم دارم يخ مي‌زنم؟ گفت: چيزي نداريم. اگر مي‌خواهي پالان خر آن گوشه هست آن را مي‌خواهي برايت بياورم. تاجر اول ناراحت شد و هيچ نگفت و خواست بخوابد ولي نتوانست سرما به حدي بر او غلبه کرد که گفت: باشه خودش را بيار، ولي اسمش را نيار.
منبع:irnak.com