Tag Archives: بازنده

خبرگزاری آريا – يک بازنده


يک بازنده

خبرگزاري آريا –
داستان هاي جالب داستان هاي کوتاه
شروعش
… جايي که ناهار ميدادن خيلي شلوغ بود. بالاخره يه ميز پيدا کرديم که دو تا خانم نشسته بودن و دقيقا جاي خالي به اندازه ي ما بود. بدون اينکه نگاه مستقيمي به خانم ها گفتم : «اشکالي نداره ما اينجا بشينيم»؟
روي همون ميز نشستيم و شروع کرديم به غذا خوردن. حين غذا خوردن در مورد اتفاقات اون روز صحبت مي کرديم و حرف هاي پراکنده اي از موضوعات مختلف. تو اون مدت فقط يک بار سرم رو بالا آوردم تا دخترهايي که روبرومون نشسته بودن رو ببينم. اون هم از سر خجالت به ثانيه نکشيد. البته دليل اصلي اين رفتار نگراني من درباره احساس امنيت و آرامش اون دوتا دختر بود. با خودم فکر مي کردم اگر بخوام مستقيم يا چندباره بهشون نگاه کنم، باعث آزارشون ميشه. يه مقداري سعي مي کردم مودبانه تر از حالت عادي غذا بخورم 🙂
بعد از حدود نيم ساعت، غذاشون تموم شده بود و بلند شدن و رفتن. از ما زودتر شروع کرده بودن و ما هنوز به نصف هم نرسيده بوديم.بعد از رفتنشون، به ديقه نکشيد که کل سالاد از رو ميز برگشت کف زمين. تو دلم گفتم « خدا رو شکر اينا زودتر رفتن. چقدر ضايع ميشد!»
… عصر، داشتم اخبار و مطالب مربوط به همايش رو تو شبکه هاي مجازي پيگيري مي کردم که اتفاقي يه عکسي ديدم. چند نفر توي عکس بودن و من ناخودآگاه با خودم گفتم « اين چهرش چقدر خوبه»…
روز دوم
… عصر بود و فقط چندتا سخنراني تا تموم شدن همايش مونده بود. براي ورود به سالن صف بود. وارد صف که شدم ديدمش! سعي کردم بدون اينکه متوجه بشه يکم با دقت تر نگاهش کنم. ولي بازم همون احساسات هميشگي (شرم، حيا، خجالت،ترس يا هرچيز ديگه اي که بوده) اومد سراغم. بالاخره براي اينکه از دستش ندم، اسمش رو از روي کارتش خوندم و حفظ کردم.
… سخنراني آخر هم تموم شد. ميخواستيم با يکي از سخنران ها عکس بگيريم. از قضا اين هم با دوستش اونجا بودن. کلي صحبت کردن با سخنران و آخرش عکس هم گرفتن. من دوباره اسمش رو خوندم که مطمئن بشم درست يادم مونده. عکس يادگاري رو گرفتيم و رفتيم براي اختتاميه اما هرچقدر منتظر مونديم نيومدن. ما هم به هواي اينکه برنامه ي اختتاميه طول ميکشه و خسته کنندست اونجا رو ترک کرديم.
بعد از روز دوم
… دوباره داشتم اخبار و عکس هاي همايش رو نگاه مي کردم که باز همون عکس رو ديدم. همون عکسي که ناخودآگاه با خودم گفته بودم چهره ي اين طرف چقدر خوبه. بيشتر که نگاه کردم ديدم اين همونيه که امروز اسمش رو حفظ کردم. برام جالب بود که قبلا ديده بودمش. همين که خواستم صفحه رو اسکرول کنم و به خوندن مطالب ادامه بدم يهو يادم اومد اين همونيه که ديروز سر يه ميز ناهار خورديم. با خودم گفتم خاک بر سرت که با طرف سر يه ميز ناهار خوردي، عکسش رو هم ديدي، اسمش رو هم بلدي، ولي هنوز نمي توني تشخيص بدي اين همونه!
بعد از روزها…
متوجه شدم که اين طرف با يه واسطه آشناس. بعد هم فهميدم همشهري هستيم. بعد هم ديدم رشته ي تحصيلي مشترک داريم و زمينه هاي فعاليت کاريمون هم شبيه به هم هست. مي ترسيدم بيشتر تحقيق کنم و بفهمم فاميل بوديم و خبر نداشتيم 🙂
تصميم من
… تصميم گرفته بودم برم بهش بگم که نسبت بهش احساس متفاوتي دارم. درست نبود اينطوري معلق بمونم. يه احساس يک طرفه بدون اينکه اون بدونه. ساعت هاي زيادي که بهش فکر مي کردم و ترس از اينکه خيال بافي ها مانع بشه براي اينکه با حقيقت روبرو بشم. کلي فکر کردم و بالاخره تصميم قطعي گرفتم.
وقت اجرا
… وقتي رسيدم ديدم با دوستاش جلوي در منتظرن. رفتم صبحونه خوردم و با چند نفر صحبت کردم. وقتي وارد سالن شدم، فقط رديف آخر جا بود. من هم براي اينکه جلوي راه نباشم، رفتم وسط رديف آخر نشستم که رفت و آمد زياد نباشه. يهو ديدم صندلي جلوييم نشسته 🙂 . انگار خيالم راحت شد که چيزي رو گم نکردم.
به حرف هاي سخنران گوش مي دادم. همزمان چيزايي که مي خواستم بهش بگم رو با خودم مرور مي کردم. هزاربار اينکه اولين چيزي که بهش ميگم چي بايد باشه؟ «سلام…خوبيد؟»، «ببخشيد…»، «عه، شما رو قبلا جايي نديدم…». چيزاي که به ذهنم مي رسيد يکي از يکي ضايع تر بود. همينطوري که داشتم با خودم تمرين مي کردم… متوجه شدم داره با کسي صحبت مي کنه. يکم که نگاه کردم ديدم يه پسري کنارش نشسته و ظاهرا صميمي هم هستن. با خودم گفتم لابد برادر يا فاميل يا دوست دوستشه.
گذشت و موقع استراحت پسره رو از روبرو ديدم. طرف رو قبلا ديده بودم. بعد که خوب فکر کردم، مشکوک شدم اين رو با کس ديگه اي ديده بودم قبلا. اما چون مطمئن نبودم و درست يادم نميومد، بيشتر به اين موضوع فکر نکردم. اما اين حدس رو ميزدم که طرف به بهونه ي استارتاپ و با گفتن “من يه استارتاپ دارم که…” تونسته ارتباط برقرار کنه.
کل اون روز دنبال يه فرصت کوتاه بودم که باهاش فقط يه سلام و احوالپرسي کنم و بگم که قبلا هم شما رو ديدم و فلاني آشناي مشترکمونه. اما تقريبا همه ي زمان ها رو با هم بودن و …
ذهن مغشوش من
با خودم درگير بودم. هر چيزي به ذهنم ميومد. ولي چيزي که خيلي باهاش درگير شدم اين بود که ارزشش براي من داشت کم مي شد. چون حس مي کردم با چيزي که تو ذهنم ازش ساختم فرق داره. براي اينکه غرورم نشکنه مجبور بودم حداقل پيش خودم تحقيرش کنم. اما حتي اين کار رو هم نتونستم کنم. نه اينکه برام عزيز شده باشه، فقط براي اينکه احترام و ارزشش پيشم کم نشه. بين خودم و اون، يکي بايد تقصير اين “نرسيدن” رو به عهده مي گرفت. فکر کردم و ديدم که تقصير منه. بعد هم کلي فکر کردم و به خودم باوروندم (خودم رو مجبور کردم که باور کنم) که اين حس من بهش ساخته ي ذهنم بوده و بخاطر کمبودهايي که هرکسي تو زندگيش داره خودم رو گول زدم که من از اين خوشم مياد و …
حالا
حالا که اين رو مي نويسم. ناهار خوردن، خوندن اسمش، نگاه ها، رنگ لباسش و رفتارهاش رو لحظه به لحظه يادمه. حتي اون وقتي که روبرو شديم و من جرات نداشتم تو چشماش نگاه کنم. و من هنوز با خودم درگيرم. درگير اينکه نذارم برام بي ارزش بشه. از طرفي هم چون با کس ديگست، نمي تونم هيچ حد و مرزي در نظر نگيرم. يه وقتايي با خودم ميگم احساس من بهش ساختگي بوده. اما شايدم اينطور نباشه. شايد دارم انکارش مي کنم، براي اينکه نذارم ارزشش کم شه.
خلاصه اينکه حالا من يه بازنده ام.
منبع: asriran.com